Saturday, March 15, 2008

بيا بيا كه مرا با تو ماجرايي هست


به جهان خرم از آنم كه جهان خرم از اوست
عاشقم بر همه عالم كه همه عـالم ازاوست
"سعدي"


عشق چيست؟
عشق را شايد بايد فهميد
عشق شايد هيچ نيست يا كه شايد همه چيز
عشق شايد كوس رسوايي يك دل باشد

عشق شايد آفتاب است فقط
يا كه شايد باران

عشق شايد دفتر نقاشي است
كه خطوط ذهنت را در آن خط خطي مي كردي

عشق شايد اينجاست
من نمي دانم
شايد آنجا باشد عشق

عشق شايد شمعي است
يا گل خوشبويي در باغچه خانه مان

عشق شايد دمي و بازدمي است

عشق شايد مردمك هاي سياه چشمي است
"چشم ها را بايد شست"
عشق را بايد شست

عشق شايد پر پرواز پرستو باشد
راستي...پسر همسايه پر پرواز پرستو را بست

عشق شايد بركه آبي است پر از ماهي ها
عشق شايد خزه هاي كف يك استخر است

عشق شايد برف هاي نوك يك قله كوه
يا كه شايد ره خوشبختي چندين ساله كه به پايان نرسيده است هنوز

عشق شايد من و توست
يا تو و من شايد

عشق شايد دنياست
رنگ رنگي و قشنگ يا كه شايد همه پنهان و كبود

عشق شايد يك خالق باشد
خالق ماه و زمين
خالق باران ، شمع
خالق من ، تو ، او
خالق هر چه كه بوده ، خالق هر چه كه هست

عشق را بايد ديد

عاشقم من امشب

"Fati"
1386/12/25

Friday, February 08, 2008

خانه دوست كجاست؟




همه انديشه من بود كه يك روز تو آيي با باد
همه انديشه من بود كه يك روز تو شايد مست تر از قدم سرخ نسيم يا سوار باران به در خانه ما مي آيي
ولي امروز كه باران باريد هيچ كس پشت در خانه نبود

من به دنبال نسيم ، آمدم سوي تو باز
به من خسته بگو ،‌ "خانه دوست كجاست؟"
پشت گلبرگ اقاقي شايد
پشت پرچين خيال باران
پشت خاكستري ابر كبود
من نمي دانم هيچ
تو بگو

مي سرايم شعري
و به پرواز نسيم ، مي دهم شعرم را
شب فرا مي رسد آرام آرام

شعر من پشت در خانه توست
و به در مي كوبد
بگشا در را بر بودن من

نرم نرمك باران مي بارد
شعر من پشت در خانه تو ، خيس باران شده است
كسي آيا مي گشايد در را؟

هيچ كس ناله و فرياد مرا نشنيده تا كه در بگشايد
و سحر مي آيد و به دنبالش صبح

از در خانه كه بيرون آيي
كاغذي پشت در است
خيس باران شده است

ليك در چين و چروك كاغذ
و ميان همه جوهر هاي پخش شده
تو فقط مي خواني
كه كسي ديشب در تنهايي خود به تو مي انديشيد
كه كسي شايد هر شب به تو مي انديشيد
كه كسي منتظرت بود و تو در را نگشودي بر او

و فقط مي خواني
كه دگر دير شده
و كسي ديشب مرد
منتظر بود و تو حتي نگشودي در را

"Fati"
1386/11/11


Tuesday, January 08, 2008

سایه ای در باران



سایه های سکوت
در میان پژواک شب
غرق یک ابهام
ناله ای از دور دست صدایم می کند
به سویش می روم
کسی آنجا تک و تنهاست و مرا می خواند
دستانش را می گیرم
باران می بارد
در سکوتش غوطه ور می شوم
نگاهش آرامش است و بس
و دستانش شاید گرم تر از گرمای خورشید
عاشقانه دوستش دارم
و او نمی داند

چشمانم را می بندم
کسی در پرچین تنهاییم قدم می زند
با چشمانم به دنبالش می روم
و با او می رقصم
عاشقانه دوستش دارم
و او نمی داند

چشمانم را می گشایم
کسی آنجا نیست
به دور دست ها می نگرم
او می رود
دور می شود
عاشقانه دوستش دارم
و او نمی داند

در میان پژواک شب
محو می شود
و دستانم سردتر از زمستان می شود
نگاهم در امتدادش می گرید
او می رود
و هرگز نمی داند عاشقانه دوستش دارم

باران می بارد


"Fati"
1386/10/16

Monday, December 24, 2007

نیمه شب مست به بالین من آمد بنشست



جهان ز باده من مست و من ز بوی تو مست
ز طــره طــره زلـفت دلـم رمـیـده ز دسـت

لب تــو لعل فشــان و نـوای تو چـون نـی
کمـان ابـرویـت انــدر کمین جانـــان است

دلــم ذکــات جـمــال تـــو را طـلـب دارد
که غنچه ای و صدت عندلیب باده پرست

درون مجلس مـا گـو به شمع خامـش بـاد
که جمع گشته ز انوار تو کنون سر مست

بگـــو به یــار که نـازش ، نیــاز ما باشــد
که از نیاز تو صوفی شده پیاله به دست

قـدح قـدح ز بـر یـار درد خــواهـم بــرد
اگر چه یار بدستش سبوی ما بشکست

درون خانقاه و خرابات گشته ام ساقی
جهان ز باده من مست و من ز بوی تو مست


Fati
86/9/27



Saturday, December 15, 2007

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم



در دل کوچک تنهایی شب
دفترم را می گشایم
آه ... خودکارم کو؟
می نویسم بر هر سطرش با اشک
نام تو
و تو در سیاهی کوچک شبهای امید من و تو
گم شدی
من به دنبال تو باز
همه جا را گشتم

آی ... ای روشن شب های سیاهم
تو کجایی اکنون؟
آی ... ای بی خبر از گریه و زاری من بی کس و تنها
تو کجایی اکنون

تو به من می گفتی
"گر چه شب تاریک است
دل قوی دار سحر نزدیک است"

پس کجاست
کو ، کو؟
شب چنان تاریک است
و سحر دور تر از هر چه که هست
وای ، ای بی خبر از تاریکی
شب من تاریک است
تو ولی مهتابی
وای ویران شده است
همه چیز
چه کنم؟
به کسی می رسد آیا اکنون فریادم؟
چه کنم؟

وای ، ای هستی من
هستی ام را بردی
آی ... با تو هستم ، با تو
تو که هستی مرا دزدیدی
نور مهتاب مرا به سیاهی نبودت
پیوند زدی

با تو هستم ، با تو
تو کجایی اکنون
دل من در طلبت زارزنان
شکوه ها سر داده

با تو هستم ، با تو
کی به شب های سیاه من تنها
رنگ نو می بخشی

با تو هستم ، با تو
کی می آیی مهتاب؟
من همین جا هستم
در کنارت شاید
نه ، در درون مشتت
که گره کرده ای و کور شدی
و نمی بینی من
در درون مشتت ، می دهم جانم را

بگشا دستانت
نور مهتاب شدن
فارغ از ظلمت شب گشتن را می خواهد
و صداقت شاید
تو صداقت داری؟
راستی ، اصلا جرٲت داری که تو مهتاب شوی؟
من ولی
منتظر می مانم
تا تو مهتاب شوی
و بتابی یک شب
در سیاهی شبم

"Fati"

Wednesday, December 05, 2007

بی خوابی




چه تفاوت دارد
تو نمی دانی من عاشق بارانم
تو دگر هیچ نمی د انی و بس



Saturday, November 03, 2007

کنسرت گروه کرال صمات




کنسرت گروه کرال
صمات

www.samat.ir

بیست و چهارم و بیست و پنجم آبانماه 1386 / ساعت 19
شيراز / تالار فرهنگي هنري حافظ


Sunday, September 02, 2007

تو نیستی ... ولی بارون می یاد



باز باران
باز باران با ترانه
باز باران
باز باران با بهانه
می خورد بر بام خانه

عاشقانه زیر باران
دست هامان
شعر زیبای زمستان
می خورد بر بام خانه
باز باران با ترانه

باز باران
باز باران
یاد انبوه درختان
یاد گنجشکان ، پرستوها ، بهاران

زیر باران
گرم و لرزان
باز آغوشت
نشانی از وجود سرد باران

در میان خنده هامان
گریه هامان
عاشقانه می چکد از چشم هامان
اشکهامان
غرق می گردد نگامان
در سکوت گرم باران

باز باران
یاد باران

آه باران
یاد باران
یاد چشمانت ، نگاهت ، بوسه هایت
در میان آن درختان

یاد باران
باز باران
باز هم تنها و تنها
می نشینم در کنار آن درختان
می روم در حس زیبای زمستان
غرق در آن بوسه هایت
چشم هایم ، گونه هایم
می چکد آرام بر روی درختان

باز باران
بی تو اما باز باران ، می خورد بر بام خانه
باز باران با تراته
من ولی با یک بهانه
می نشینم باز خیره
خیره در چشمان باران
یاد چشمانت ، زمستان
یاد باران


"Fati"
1386/6/11

Sunday, August 26, 2007

برهوت



خسته و خسته
خدایا.....دلم کلی گرفته
از آدمی که اونطرف آینه ایستاده بدم می یاد

خدایا....دلم تنگ شده
واسه خودم
دلم گریه می خواد

آروم آینه رو می شکنم
صداش همه رو از خواب بیدار می کنه
خودم رو گم کردم
دیگه خودم نیستم
احساس پستی بهم دست داده
همه حرمت ها شکسته شده
خدایا...من کی هستم؟؟
تو هم نمی دونی من کی هستم
با اونی که تو فکر می کردی خیلی فرق کردم

چی می خواستیم ، چی شد

گریه می کنم
واسه خودم
بازم دلم بارون می خواد
آب رفته رو نمی شه بر گردوند
ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه است
از ماست که بر ماست
هر که بامش بیش ، برفش بیشتر

دوست دارم برم تو یه بیابون و تا جایی که می تونم فریاد بزنم
خدایا...نمی دونم کجایی ، ولی بیشتر از همیشه به تو نیاز دارم
خودم رو می خوام
تو یه برهوت گم شدم
تقصیر خودمه
خودم راه رو اشتباه رفتم
می خوام برگردم خدا جون
کمکم کن
تلاش می کنم
تشنمه
تو برهوت آب کجا بود
تشنه می میرم
به یاد بارون
دلم واسه خودم تنگ شده
من کجا هستم؟
کی هستم؟
فقط گریه می کنم


Monday, August 20, 2007

خدا منو دوست نداری؟ اشکِ منو در میاری؟




دلم باران را می خواهد و شاید تو ، تنها دلیل برای نم نم باران هستی


Monday, August 06, 2007

غریبه رفت .... من ماندم و



غریبه ای ز دور دست می آید
با دستانی پر ز مهر

امشب مهمانی ماه و مهتاب است
ناشناس دوستش می دارم

شاید از غربت تنگ یک دل عاشق آمده
که نگاهش این چنین با من آمیخته

غریبه ای ز دور دست می آید
با دستانی پر ز مهر

ولبخندی مملو از احساس گرم خورشید
ناشناس دوستش می دارم

غریبه ای ز دور دست می آید
با دستانی پر ز مهر

آمد و در کنارم ماند
ناشناس دوستش می دارم

غریبه ای آمد
احساسم را دزدید
ورفت

غریبه ای ز دور دست می آید
با دستانی پر ز مهر
از چشمانش بی زارم
و
مهرش را نمی خواهم

غریبه ای آمد
ویرانم کرد و رفت

"fati"

Tuesday, June 19, 2007

Date

باز هم صبح آمد
باز هم زوزه باد
و من از صبح به دیدار تو بر می خیزم
موج یک لبخند در آینه پیدا شده است
آب بر صورت خود می ریزم

چشمهایم چه تحمل دارند
و دلم بی طاقت نام تو می خواند
هر دو دستم انگار ، خبری می دانند که چنین رقصانند

و لبانم انگار زیر لب می خوانند
و به تکرار فقط ، نام تو را می دانند

گیسوانم همه بی تاب شدند
و نفس هایم باز مثل مرداب شدند

هر دو چشمم به در است
گوشهایم به صدایی است که از دور ، به سوی در ما می آید
قلب من بی تاب است
چه صدا نزدیک است
می دوم سوی در خانه مان

چشم می بندم باز
می گشایم در را
مرد همسایه مرا می بیند
تا سحر می مانم
خبری نیست ولی

باز هم صبح آمد
باز هم زوزه باد
و من از صبح به دیدار تو بر می خیزم
موج یک لبخند در آینه پیدا شده است
آب بر صورت خود می ریزم

منتظر می مانم
تا بیایی یک روز


"Fati"
1386/3/29


Thursday, May 24, 2007

یاد ایام

ساعت 2:50 دقیقه است .... نمی دونم چرا بی خوابی زده به سرم
یه جاده ... یه دوراهی ... تصمیم کبری ...تو خوابت نمیاد؟


یاد کلاس هوش مصنوعی افتادم ... یاد یه شعر(من همیشه سر کلاس هوش مصنوعی در حال شعر نوشتن بودم) ... دلم گریه می خواد


برکه های بی آب
جنگلی خشکیده
آفتابی خاموش
حسرت ذره ای از آب زلال
حسرت قطره ای از لطف و صفا
مهربانی گم شد
دره ها طوفان شد
آب دریا خشکید
خانه ها خاکستر
شاخه گل پژمرد

شاید آمد روزی
آمد و مهمان شد
قلب من تاریک است
نور مهتاب کجاست؟

شاید آمد روزی
پشت پرچین خیال
پشت حوض ماهی
پشت خاکستری شعر سکوت
ناله سر داد بیا
آمد و مهمان شد
قلب من تاریک است
روشنایی ها کو؟

شاید آمد روزی
با سبدها گل سرخ
با نگینی الماس
تاج شاهی ، گل یاس

شاید آمد روزی
با دلی پر ز امید
با نگاهی مبهوت
با صدایی خاموش
قلب من تاریک است

او دگر نیست خیال
او کلامی مرده است
او نمی آید باز
می رود
می رود سوی دگر
راه ما نیست یکی
و منم سوی دگر خواهم رفت

"Fati"
1385/1/28

Thursday, May 10, 2007

کو شاهزاده ، کو اسب؟



"تقدیم به یه دوست خیالاتی"

خانم های محترم
دیگه منتظر نباشید که شاهزاده رویاهاتون با اسب سفید بیاد دنبالتون
چون فکر کنم این روزها اغلب رنگ این اسب ها متالیک شده و قیمتشون هم خیلی گرون

تازه ، این احتمال هم هست که قبل از اینکه از در خونه بیرون بیاید ، شاهزاده قصه شما عاشق دختر همسایه شه و اونو سوار بر اسب متالیکش کنه و ببره و شما هم؟!؟!؟

شاید هم یه دختر خشگل و چشم ابرو مشکی توی راه نظرش رو جلب کنه و به این فکر کنه که چرا زیره رو به کرمون ببره و شما هم ؟!؟!؟

شاید هم اسبش اونقدر خسته شه که توی یکی از شهرهای اطراف بمیره و شاهزاده شما مجبور شه راهی رو که اومده برگرده و شما هم ؟!؟!؟

حالا اگه همه اینا خوب پیش بره و اتفاقی نیفته و شاهزاده گرامی پشت در خونه منتظر شما باشه ، بعدش هزار و یک بدبختی دیگه وجود داره

پس هیچ وقت منتظر شاهزاده رویاها با اسب سفیدش نباشید


پ.ن :مژی عزیزم بازم شروع به نوشتن کرده .....اگه خواستید حتما بهشون سر بزنید
البته قابل توجه خانم های محترم که دنبال شاهزاده می گردن ، ایشون دو تا شاهزاده خشگل دارن که من حسابی تو نخشون هستم

تولدت مبارک مژی جوووونم

Saturday, April 28, 2007

کی خواب منو دزدید؟

دلم واسه بارون تنگ شده
واسه جاده
واسه گریه

راستی ، تو می دونی کی بارون می یاد؟

می دونی
اگه خدا یک کم به عقب بر می گشت ، خیلی چیزا رو جبران می کردم
نگو حالا که خیلی دیر شده ... خیلی

می خوام چشمامو ببندم و آرزوهامو توی خواب ببینم
می شه از خواب بیدارم نکنی؟
با تو هستم ..... می شنوی؟


Saturday, April 07, 2007

...و ماهی ها



سکوتی همچنان بر پاست
سکوتی همچو یک فریاد ، خفته در میان ماست
من و تو در کنار رودی از انبوه پاکی ها
و چشمامان شده خیره به ماهی ها

...و ماهی ها
دو ماهی در دل مهتاب ، رقصان گشته و بی تاب
تا صبح سپیده در کنار هم و فارغ از خیال و غم
به سوی مهربانی کرده اند پرواز
میان یک هزاران غم ، به شادی می کنند آواز

و آن بالا
نگاه تیره خورشید بر دستان ماهی ها
و می خواهد ببندد راه هایی را

چرا؟ شاید که او تنهاست ، در قلبش کنون آتشکده برپاست

و می تابد ، بدان سان تا بخشکاند
و ماهی ها بسوزاند

...و ماهی ها
دو ماهی در سیاهی ِ نگاه صبح
می میرند و شاید آرزوی آب دریا را درون خواب می بینند

نگاه صبح می خندد و چشم آرام می بندد

سکوتی همچنان برپاست
سکوتی همچو یک فریاد ، اینجا در میان ماست
من و تو خسته از تکرار تاریک سیاهی ها
و چشمامان شده خیره به آن مرداب ماهی ها

...و ماهی ها

"Fati"
86/01/18


Friday, March 23, 2007

بهار آمد ، بهار آمد




عید است و همه خانه تکانی کردند
گر خانــــه دل را بتکـــانی ، مــردی



Wednesday, February 28, 2007

وداع

رفتم مرا ببخش و مگو او وفا نداشت
راهي بجز گـــــــــريز برايم نمانده بود
اين عشق آتشين پر از درد بي اميد
در وادي گناه و جنــونم كشانده بود

رفتم كه داغ بوسه پر حسرت تو را
با اشكهاي ديده ز لب شستشو دهم
رفتم كه نا تمام بمانم در اين سرود
رفتم كه با نگفته بخود آبرو دهم

رفتم ‚ مگو ‚ مگو كه چرا رفت ‚ ننگ بود
عشق من و نياز تو و سوز و ساز ما
از پرده خموشي و ظلمت چو نور صبح
بيرون فتاده بود به يكباره راز ما

رفتم كه گم شوم چو يكي قطره اشك گرم
در لابلاي دامن شبرنگ زندگي
رفتم كه در سياهي يك گور بي نشان
فارغ شوم ز كشمكش و جنگ زندگي

من از دو چشم روشن و گريان گريختم
از خنده هاي وحشي طوفان گريختم
از بستر وصال به آغوش سرد هجر
آزرده از ملامت وجدان گريختم

اي سينه در حرارت سوزان خود بسوز
ديگر سراغ شعله آتش زمن مگير
مي خواستم كه شعله شوم سركشي كنم
مرغي شدم به كنج قفس بسته و اسير

روحي مشوشم كه شبي بي خبر ز خويش
در دامن سكوت بتلخي گريستم
نالان ز كرده ها و پشيمان ز گفته ها
ديدم كه لايق تو و عشق تو نيستم


"فروغ فرخزاد"

Thursday, February 01, 2007

آواز ِ پرواز



صدای مرگ می آید
و من از مرگ می ترسم
و از هوهوی باد زخم خورده غم بغل دارم
من از آرامش آن گور تاریکم مثال ابر می بارم

صدای مرگ می آید
غزل هایم همه آرام می گریند و من خندان و خندانم
خدایا ...
من از باران هراسانم
من از آرامش طوفان گریزانم
نمی دانم
نمی دانم
خدایا من نمی دانم
نمی دانم صدای چیست می آید؟
صدای کیست می آید؟
ولی شاید ز اندوهم صدای مرگ می آید
و شاید با همه دنیا وداع و ترک می باید

من از اندوه می نالم
من از سیلاب این وحشت گریزانم
خدایا من نمی دانم
نمی دانم
نمیدانم ، پس از مرگم چه خواهد شد؟
کسی آیا به بالینم گلی خوش بوی خواهد برد
و یا شاید کسی گوید فلانی هم که آخر مرد

خدایا من نمی دانم سیاهی چیست؟
گریزان می گریزم
این صدا از کیست؟
باید رفت

ولی ای کاش
در گوش پرستویی نشانی مرا آرام می گفتی
میدانم که او در انتظار من به آوای پرستو گوش خواهد داد
و دل داده به آواز و صدای باد
ولی شاید مرا هم برده است از یاد....
نمی دانم ، نمی دانم

خداوندا
تو را آرام می خوانم
و چشمانم مثال شعله های بی فروغی می شود خاموش
و با یادت شوم با قبر هم آغوش

و من آرام می گیرم
و با یاد تو می میرم


"Fati"
85/11/12


Friday, December 29, 2006

می دانی؟می بینی؟



راستی .... گفته بودم عاشق بارانم؟
وقت باران زدن و گریه ابر ، ابر من نیز مثال دلبر گمشدهای می نالد

راستی .... گفته بودم عاشق دریایم؟
عاشق دریایم و دلم را یک روز به نگاه تشنه دریایت خواهم داد

تاکنون دیده ای ار دیدن گلبرگ گل قرمز ناز صورتم می خندد؟
عاشق پرپر هر گل هستم که به رنگ سرخ است

وقت روئیدن یک دانه ز خاک قلب من را دیدی؟
زندگی می بخشد رویش دانه ز خاک به صدای قلبم

تا کنون دیده ای از عشق فراری باشم؟
عشق همچون خونی در رگم می جوشد و تو را می خواند

تا کنون دیده ای با ناله باد دل من زار زند؟
دل من هر روز در ناله باد اشک ها می ریزد

هیچ می دانستی همدمم یک جغد است؟
جغد پیری هر شب تا سحر با دل من می خواند

راستی .... ماهی تنگ بلورم دیدی؟
روز و شب چشمش را به دو دستم خیره و دلش دریا را می خواند
گاه می اندیشم چه سیاه است دلم که دلش را به اسیری بردم
گاه می اندیشم چه سپید است دلت که دلم را به اسیری بردی

دیده ای وقت خزان دلگیرم؟
مرگ را می بینم و جدایی از تو

راستی
می دانی؟
می بینی؟


"Fati"
85/09/25

Sunday, December 10, 2006

دیر شد ، او هم رفت




آمدی جانم به قربانت ، ولی حالا چرا



من امشب مست می میرم در این زندان تاریک و غبار آلود
من امشب مست می میرم میان حسرت اندک نگاهی

من امشب مست می میرم ، من امشب خواب می بینم
تو را در خواب می بینم
تو را کز صبح بیداری
نگاهت در نگاه من
و چشمانت مثال ابر باران خورده ای آرام می بارد
و من می بینمت ، می خوانمت این واپسین لحظات

من امشب خواب می بینم
تو را در خواب می بینم که می خندی
مرا در لذتی مدهوش خواهی کرد و من از هر چه می بینم به شادی می کنم فریاد
من امشب دستهایت را میان شعله های گرم احساسم به دست باد خواهم داد

من امشب خواب می بینم
که تو در گوشه ای آرام می خندی و من آرام می گریم
سرم را در میان بازوانت می فشاری
و من آرام می گیرم

من امشب خواب می بینم
که باران می زند بر کوچه باغ زندگیمان
من و تو مست در باران ، خرامان در نگاه باد ، می رقصیم و می خوانیم

من امشب خواب می بینم
که تو امشب به دستانم امید و آرزو آری
و چشمانم بشویی از غبار غم
و در قلبم محبت ها بیفشانی

ولی افسوس خوابم من

صدای صبح می آید
و من آرام می میرم
تو را در خواب می بینم
که بر گورم نشستی ، ناله سر دادی
صدایم می کنی برگرد

ولی افسوس خوابم من

"Fati"
85/09/19


Friday, December 01, 2006

در فراق یار



لحظه هایی که برایت خواندم
شعری از عشق و ترنم در باد
آه افسوس که خشکید و گذشت
نامه هایم همگی رفت به باد

شعر من از شب مهتابی بود
دفترم عطر گل مریم داشت
برگ های گل مریم هم ریخت
در دلم حسرت یک مرهم کاشت

هر شب از پشت نگاهی عاشق
دل به چشمان سیاهت بستم
ولی امشب که نگاهت پژمرد
زندگی گشت خزان در دستم

گفته بودم که پس از رفتن تو
دل به آواز قناری بندم
ولی افسوس قناری هم مرد
و من از زندگیم می خندم

حال بر روی دلم از هر سو
همه پنجره ها بسته شده
شعر و آهنگ شبانگاهی من
از غم و گریه من خسته شده

راز چشمان سیاهت باید
برود از بر من ، دور شود
یا که افسانه عاشق شدنم
خفته در دامن این گور شود

می روم سوی دیاری دیگر
یاد تو در دل من می ماند
تا سحرگاه فراموشی عشق
هر دو چشمم ز غمت می نالد


"Fati"
85/09/10

Saturday, November 04, 2006

دعــــــــا



دیشب از خدا خواستم که هر چی از عمر من مونده بگیره
ولی واسه یکی از دوستام هیچ اتفاقی نیفته
خیلی دعا کردم
خیلی دوسش دارم


خدایـــــــــــــــــــــا
خودت کمکش کن


خیلی خجالت می کشم

"شما هم واسش دعا کنید"

Tuesday, September 26, 2006

قاصدک




قاصدك ! هان ، چه خبر آوردي ؟




قاصدک از که خبر آوردی؟
رنگ امید از این بی خبری پاک شده است
تو بگو از چه خبر آوردی؟

قاصدک
این خبر از کیست که می نالی تو
مست در دامن شب ، بی خود و حیرانی تو

قاصدک
فصل اقاقی ها رفت
چند روزی است که چشمم به در و سایه شب خشک شده است
بگشا راز لبت ، دیر شده است

قاصدک
مست دو چشمش بودم
روزگاری همه امیدم بود
ناگهان باد خزانی آمد
هستی از دیده ی شادم بربود

بعد از آن هیچ نمی دانم من
که دو چشمش به کدامین سو رفت
تو بگو قاصدک همدم من
تو بگو عشق چرا پر زد و رفت

قاصدک منتظرم
چیزی گو
بگو از او که دلم پرپر شد
بگو آن راز درونت ، بگشا
بگشا داغ دلم از سر شد

ولی آن قاصدک پر شر و شور
ناله سر داد که او رفت و دگر اینجا نیست
در سرش فکر تو و فردا نیست

دل او در طلب عشق دگر بی تاب است
و شبش مهتاب است

قاصدک
پس تو چرا می نالی؟
راز تو ، برق دو چشمانم گشت
تو چرا از خبرت می باری؟

قاصدک
خنده بر کنج لبم پیدا نیست؟
تو بخند
او ولی برای من همیشگی است

قاصدک خنده دلگیری کرد
و به سوی دگری بال گشود

"Fati"


Monday, September 25, 2006

مرگ




نمیدانم

پس از مرگم چه خواهد شد

نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه میسازد

ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد

گلویم سوتکی باشد به دست طفلکی گستاخ و بازیگوش

و او یکریز پی در پی

دم گرم خودش را بر گلویم سخت بفشارد

و خواب خفتگـان خفتــه راآشفته تر سازد

بدینسان بشکند دائم سکــــوت مرگــبارم را


Saturday, July 29, 2006

رنگ زندگی



اینا درد دل بود
اگه فکر می کنید فاطی بازم چرت نوشته ، مجبور نیستید بخونید




دلم واسه سیاهی شب تنگ شده
دلم واسه یه ذره بی احساسی تنگ شده
دوست دارم مثل بقیه باشم
مثل همه اونایی که راحت نمی بخشن
مثل همه اونایی که خدا یه تیکه سنگ هم تو دلشون گذاشته

اصلا دلم گرفته
من نمی دونم چرا دستت رو تو عسل کنی بذاری دهن بعضی ها گازت می گیرن
من نمی دونم بعضی ها چرا تحت شرایط مختلف به کلی همه چیزو فراموش می کنن
دوست دارم داد بزنم
خیلی دلم گرفته
من نمی دونم چه جوری به خودمون اجازه می دیم با احساس دیگرون بازی کنیم

تورو خدا یکی اینارو به منم یاد بده
چه جوری می شه؟
نمی گم من خوبما ، ولی هیچ وقت راضی به ناراحتی هیشکی نیستم
خیلی دلم گرفته

آخه چه جوری؟
چه جوری این همه بی محبتی
چه جوری این همه سنگ
چه جوری این همه بی احساس
بابا دلم داره می ترکه
مردم از بس شعر گفتم و هیشکی نفهمید چه مرگمه
دوست دارم برم تو یه بیابوون فقط داد بزنم
خدایا
دلم گرفته
هیشکی تو زندگی به درد آدم نمی خوره
نمی دونم چرا اینا تو سرم فرو نمی ره
خستمه
خستمه
یه ذره اراده می خوام
یه ذره اراده تا به خیلی از آدم ها خیلی چیزا رو ثابت کنم
فقط یه ذره
نمی دونم چرا نیست
اصلا نمی دونم چرا این همه مهربوون شدم
حالم از خودم به هم می خوره
از خودم خسته شدم
خسته شدم

Tuesday, July 11, 2006

ناز و نیاز



صدای زوزه باد از پس آن کوه می آید
زمین قهر است با دستان باران
ستاره می درخشد ، نورش اما در پس حیرانی مهتاب گم گشته
و دریا رنگ می بازد میان دست های بی فروغ شب
درخت اما نگاهش رو به باران است ، تمنا می کند آبی

و گلدان های پیچک پشت پرچین خیال از آب لبریزند

و در آنسوی باران چشمه ها در حسرت دیدار مرداب زمین غم در بغل دارند

یکی باید بیاید
سواری با سپیدی همچو باد از راه
یکی باید نوازش های باران را به روی خاک بفشاند

یکی باید بیاید
یکی از جنش نور ماه یا مهتاب
یکی باید صدای له له جان زمین را پیش باران مست بگشاید

یکی باید بیاید
مسیحی باید از آغوش شب بیدار گردد
تا که دستان زمین و آب را آرام بفشارد

.............

و اکنون قهر را پایان دیگر است
صدای باد می آید و ابر آرام می نالد
درختان از نوای آب لبریزند
زمین با وحشتی دلگیر ، آب می نوشد
ستاره نور می افشاند و مغرور می خواند
و جشن با شکوهی در میان ماه و باران و زمین و ابر بر پا گشت

"Fati"

Monday, July 10, 2006

برای آزاده



می شه عاشق بود
می شه بی خودی خندید
می شه وسط یه قطعه شاد اشک ریخت
می شه دوست داشت
شاید بیشتر از همیشه
می شه فریاد زد
می شه رفت

می شه با صدات احساس آرامش کرد
می شه با نگاهت ترس رو فراری داد
می شه با قلب مهربونت دوست بود
می شه از لذت تو لذت برد
....
و من امروز احساس رو تو چشمات احساس کردم
امروز آرامش رو تو چشمات آروم دیدم

واست دعا می کنم
هر شب
تو لیاقت بهترین آرزوها رو داری
تو لیاقت بهترین واقعیت ها رو داری
خواستم بگم .... بگم که منم هستم
و امروز از هر لحظه و دقیقه ای بیشتر دوست دارم
و امروز از هر تجربه ای ارزنده تر پیدات کردم
کاش می شد قدر دونستت

نمی دونم چی بگم
چی بنویسم
چی که لیاقت اون اشک های تو رو داشته باشه
چی که لیاقت اون مهربونی رو داشته باشه
بذار فقط بنویسم دوست دارم
خیلی زیاد
دوست دارم
و امیدوارم هیچ وقت تنهات نذارم

"Fati"

Sunday, July 02, 2006

این تمام احساسم بود



سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است



سلام
یادم باشد امروز باز به تو سلام کنم
سلام
می شناسی؟
چندین بار است در
پس این کوچه ها سلامت کرده ام
می شناسی؟
همان رهگذر تنها
همان که روزی با روی باز به او سلام کردی
نمی دانم چرا دگر سلامم را جواب نمی دهی؟
ولی من باز هر صبح بعد از یک جدال سخت
به رویت لبخند می زنم
و به تو می گویم
سلام
چه حس سختی است
که من برایت غریبم
چه حس تلخی است که سلامم دگر هیچ معنایی ندارد
نمی دانم شب چه از من ربود؟
تورا؟
شاید خودم را از خودم ربود
و تو می روی
من می خندم
شاید روزی با تمام آرزوهایم
بمیرم
و تو بر سر مزارم گل بیاوری
گریه کنی
سلام
مرا می شناسی؟
همان که به امید سلامت چندین بار در خم کوچه منتظرت ماند
می شناسی؟
همان که شب ها به امید صبح ، و شاید به امید تو اشک ریخت
همان که خواب خوشش هیچ شبی بی اشک معنا نداشت
مرا می شناسی؟
همان که با امید حضور تو وجودش کمرنگ شد
و با یاد تو مرد
و شاید در آرزوی تو
می دانم که نمی شناسی

"Fati"


سلامم را تو پاسخ گوی

Wednesday, June 21, 2006

چه بنامم که لایق تو شود



قافیه هایم همه در وصف دوست
نیست خدایی ، همه از آن اوست

هر غزل و شعر نهایت به او
هر نفسی نقطه غایت به او

نیست صبا مشک فشان تر ز او
نیست نگاهی نگران تر ز او

راز لبش ، راز گل ارغوان
راز دو چشمش ، می ساقی نشان

از نگهش مست شود گلشنی
راه روان گشت و پر از روشنی

هر نفسی ، مست رود در پی اش
مست شده مستی من از می اش

خنده زند بر دل گریان من
اشک زداید ز دو مژگان من

لطف جهان حلقه زده در دلش
عالمیان را همه اندر پیش

من چه بنامم که بود نام او
از سر لطفش شده جان رام او

همره و همراه بود در رهم
بوسه به یاری دو دستش نهم


"Fati"

Saturday, May 27, 2006

Bird



پرنده ای پرید
غرور آسمان شکست
و نور ماه رنگ باخت
و من و ماه پر غرور به انتظار صبح

پرنده ای پرید
و ابر آسمان گریست
و شاخه درخت نگاه سرد را به جان خرید
و من و ماه و شاخه درخت به انتظار صبح

پرنده ای پرید
میان ناله های شب ستاره شد
و سوسوی ستاره ناله شد
و من و ماه و آن ستاره و درخت به انتظار صبح

پرنده ای پرید
و دیو شب امید داشت
به بودن پرنده های بی پناه ، درون راز سر به مهر هر شبش
امید داشت
به بودن صدای بال آن کبوتر قشنگ
امید داشت
به نور ماه ، غرور آسمان و ابر
و من و ماه و آن ستاره و درخت و آن کبوتر قشنگ به انتظار صبح

پرنده ای پرید
و رود بی هدف به راه خود ادامه داد
و ماهی سپید به آسمان نگاه کرد
و من و رود و ماهی و ستاره و درخت و ماه و آن کبوتر قشنگ به انتظار صبح

پرنده ای پرید
سکوت آسمان شکست
و من و هر چه هست به انتظار صبح

و شب چه مبهم است

"Fati"
85/3/6


Wednesday, May 10, 2006

سایه ها



سایه ای میان ماست
سایه ای عمیق ، جنس نقش آب

سایه ای میان ماست
سایه ای که نیست ، نیست بودنش سراب

سایه ای میان ماست
سایه ای نه از صدایِ بغض ، نه از نگاهِ آفتاب

سایه ای میان ماست
جنس خنده های پر شکوهِ یک شتاب ، یا که نور بی فروغ شب
کلام نای بی نوای ناب

سایه ای میان ماست
حس کهنه ای مثال یک ندا
جنس یک وداع
رنگ یک صدا

سایه ای میان ماست
از وجود هم
از نیاز و غم

سایه ای میان ماست
سایه ای که از نگاه مضطرب به شب پناه می برد

سایه ای میان ماست
از وجود هم
از نیاز و غم

راز سایه ها چه تلخ و مبهم است

سایه ای میان ماست

"Fati"

Thursday, May 04, 2006

گریه کن ، گریه قشنگه



صدایت را شنیدم در پس ابر بهاری
نمی دانم از آن آوا هنوزم هست حتی ذره ای از عشق من ، از لحظه هایم پیش تو جاری

صدایت را شنیدم
نغمه هایت را شنیدم
سوز آوازت ، نیازت ، رمز و رازت

غزل گفتم ، نوشتم ، مست خواندم
نبودی ..... من نماندم

آمدی
خندان شدم ، گریان شدم ، از ترس شاید دیدنت پنهان شدم

فرو رفتم در آغوشی که احساسش نیاز دست های مست باران بود
نالان بود ، رقصان بود

همه آرامشم چشمان او بود
ولی رفت از کنارم
نپرسیدم کجا ، کی ، با که یا تنها ؟

گفتم
می روی؟
برگرد
تنهایم
نگاهم کرد
گفتم عاشقم
او رفت

می مانم
همین جا
منتظر
شاید که باز آید

"Fati"

Saturday, April 22, 2006

حالا بازم برو عالم رو خبر کن




مرغکی دیدم سراپا گشته بود از داد و قال
عالمی را جار می زد بی هوا با هر دو بال

لحظه ای بگذشت و تخم خود به عالم رو نمود
من ندانم قیل و قالش بهر تخمش داشت سود

مرغ را در تخم کردت شبه ای با آدم است
آدمی در کوس رسوایی نشان عالم است

آدمی خواهد که چون هر مشکلش لحظه بود
زان حکایت هر کسی را آن زمان مزه بود

پس چو مرغان می کند او قیل و قال
بهر مشکل از همه پرسد ز آرامش سوال

ای عزیزان مشکل انسان ز بهر خود بود
داد و فریادش در عالم هرزه و بیخود بود

آن کسانی را که نامش دوست خوانی آن زمان
شایدت خنجر زند از پشت در دیگر زمان

پس ز سرت هیچ کس را محرم و مادر نبین
سر تو بهر خودت باشد ، بشو آن را امین

"Fati"

Wednesday, April 19, 2006

تا به کجا ، تا به کی؟



برکه های بی آب
جنگلی خشکیده
آفتابی خاموش
حسرت ذره ای از آب زلال
حسرت قطره ای از لطف و صفا
مهربانی گم شد
دره ها طوفان شد
آب دریا خشکید
خانه ها خاکستر
شاخه گل پژمرد

شاید آمد روزی
آمد و مهمان شد
قلب من تاریک است
نور مهتاب کجاست؟

شاید آمد روزی
پشت پرچین خیال
پشت حوض ماهی
پشت خاکستری شعر سکوت
ناله سر داد بیا
آمد و مهمان شد
قلب من تاریک است
روشنایی ها کو؟

شاید آمد روزی
با سبدها گل سرخ
با نگینی الماس
تاج شاهی ، گل یاس

شاید آمد روزی
با دلی پر ز امید
با نگاهی مبهوت
با صدایی خاموش
قلب من تاریک است

او دگر نیست خیال
او کلامی مرده است
او نمی آید باز
می رود
می رود سوی دگر
راه ما نیست یکی
و منم سوی دگر خواهم رفت

"Fati"

دیروز رفتم مثنوی معنوی خریدم


Monday, April 10, 2006

یه انتظار پوچ



هر وقت دلت برام تنگ شد بیا کنار پنجره
هر وقت دلت برام تنگ شد آروم آروم تو قلبت صدام کن
هر وقت دلت برام تنگ شد برو و به گل های باغچه آب بده
هر وقت دلت برام تنگ شد هق هق گریهاتو بده به دست باد تا به گوش من برسونه
هر وقت دلت برام تنگ شد تو خواب بیا دنبالم
هر وقت دلت برام تنگ شد یه چتر رو سرت بگیر و برو زیر بارون
هر وقت دلت برام تنگ شد یه نگاه به قاب عکس خالی که توی طاقچه است بنداز
هر وقت دلت برام تنگ شد با یه بوسه لحظه هاتو شیرین کن
هر وقت دلت برام تنگ شد باز به یادم بخون
هر وقت دلت برام تنگ شد ستاره ها رو بشمار ، منم دارم نگاشون می کنم
هر وقت دلت برام تنگ شد بدون یکی هست که همیشه برا دلتنگیات یه شونه داره
هر وقت دلت برام تنگ شد بدون یکی هست که همیشه صداهای قلبتو می شنوه
هر وقت دلت برام تنگ شد بدون دل من تنگ تره
هر وقت دلت برام تنگ شد بدون بازم راز نگاهامون گم شده
هر وقت دلت برام تنگ شد بدون بازم صدات کردم
هر وقت دلت برام تنگ شد بدون خیلی دوست دارم ... خیلی
هر وقت دلت برام تنگ شد برگرد به خیلی دورترا ، به یه دشت سبز ، به بارون ، به یه بهونه واسه زندگی

اون وقته که می فهمی من چند ساله که دلتنگتم

"Fati"

Saturday, April 08, 2006

آغازی نو



نمی دانم وجودم از چه سرشار شد که هر روز زیر لب
برایت شعری سرودم
نمی دانم چه هستی و که هستی
حتی نمی دانم از دیار منی یا از دیاری آسمانی آمده ای
این نیز تقدیم به تو باد
به تو که از سنگ فرش زمین و چتر آسمان مهربان تر می پندارمت
به تو که از عظمت دریا عظیم تر می خوانمت
به تو که از صدای باران نیز زیباتر می شنومت





در هوای مستی و باران
در نوای کوچ با یاران

در غزل ، در شعر ، در مستی
در وجود عالم هستی

در دوبیتی ، مثنوی ، عرفان
در خیالِ مستِ جانِ جان

در ستایش ، عشق ، در فریاد
در سکوتی رفته از هر یاد

در نیاز و ناز ، در باده
کز رخِ سیمین بری زاده

من تو را می خوانمت ای دوست
مهربان ، این مظهرت نیکوست
عالمی از یادت عنبر بوست
لطف تو آرامش هر کوست


"Fati"


Friday, March 31, 2006

Dog



می گن که سگ ها با وفا هستن
ولی من فکر می کنم فقط ماده سگ ها با وفا باشن

راستی بعضی وقتا فکر می کنم از یه سگ نر هم پست تری

Wednesday, March 22, 2006

1385



درون حلقه مهرت ، امان از درد تنهایی
دلم تنگ نگاهت گشت ، خزان شد آن شکیبایی

خیالم در پس چشمت ، بخندید و فنا گردید
لبم در حسرتت می سوخت ، سکوتم گشت لالایی

دو چشمانم نیازت بود ، نیازت بود و می بارید
به خوابت دیده ام دیشب ، به خوابی ناز و روئیایی

نیازم شانه هایت بود ، دلم باران خون بارید
چه سان فریاد کردم شب ، بیا با من هم آوایی


"Fati"

سال نو همگی مبارک باشه ایشالا

Saturday, March 18, 2006

هزار و یک شب



هزاران شب دلم
در حسرت چشمان تو بارید
و
تو حتی ندیدی ذره ای احساس و آهم را

هزاران صبح چشمم
با صدای زنگ چشمانت
به پا خیزید
و
تو حتی ندیدی ناله های گاه گاهم را

هزاران نت نوشتم
از غمت ، از دوریت
میزان به میزان اشک باریدم
ولی تو کشته بودی انتظارم را

هزاران راه رفتم
تا که باز آیی ، بیایی
قلب من تنهاست
برگردی
ولی تو بسته بودی هر در بازی و راهم را

هزاران چشم گشتم
خیره گشتم بر سر راهت
نگاهم غرق احساست
نیازم ماه گشت و بر سرت تابید
ولی تو خط زدی چشمان من ، فانوس و ماهم را

هزاران درد دل کردم
درون هر ورق خطی نوشتم
گفتمت آرام رازم را
شنیدی و ندیدی من نمی دانم
ولی تو سنگ گشتی و ندیدی اشک و آهم را
فرارم را
قرارم را
نگاه انتظارم را

"Fati"

Tuesday, February 21, 2006

به چه می اندیشی؟



به چه می اندیشی؟
در کلاس درسم
مهربان استادم
مطلبی می گوید
من ولی حیرانم
خیره در چشمانش
فکرم اما آنجا
خسته و گریانم
به چه می اندیشم؟
غرق یک احساسم

حال از من پرسید
بحث در باره چیست
من ولی حیرانم
به چه می اندیشم؟
او ولی می فهمد
فکر من اینجا نیست


با خودم می گویم
درس را گوش کنم
پس صدا می شنوم
این صدای درس است؟
نه ، صدای قلب است
قلب تنهای من است

همه بر خواسته اند
می رود استادم
به چه می اندیشم؟
به کلاسی دیگر
بحث درباره چیست؟
درس درباره چیست؟
من ولی گریانم
فکر من اینجا نیست
خواب در چشمانم
مثل بیداد شب است
به چه می اندیشم؟
به اتاقی تاریک
به صدای باران
به نوای قلبم
شعر سرد پاییز
به چه می اندیشم؟
به جدایی از تو
به وجود پوچم
باز هم حیرانم

"Fati"

Thursday, February 16, 2006

بیا ، بیا



بازم می یام ، یه روز کنار دشت سبز
می خوام بازم صدات کنم
بیا ، بیا
بازم توی غروب غمگین خزون
می یام کنار پنجره
می خوام بازم صدات کنم
بیا ، بمون
خزون اینجا خنجره
خنجره قلب خستمه
بی تو بهونه می گیرن
گل های یاس و رازقی
دیدی بازم نیومدی
یادته می گفتی صادقی
بیا ، بیا
بازم صدام بهونه تو رو داره
بیا ، بیا
بازم نگام بی احساست کم می یاره
بیا که باز ابر بهار
ناله رو از سر بگیره
بهار دلتنگ دلم
خنده رو از سر بگیره
بیا که باز پرستوها بیان توی بهارمون
بیا که باز قناری ها شادی کنن تو باغمون
بیا ، بمون
بیا که باز سر بذارم رو شونه هات
بیا ، بیا
که لحظه هام ، پر بشن از صدای پات

"Fati"

Sunday, January 08, 2006

A Month



یک شب اندر محفلش مانند شمعی سوختم
گرد شمع هستی اش پروانه وار افروختم

تا بیاید ، تا ببیند جسم بی جان مرا
من فنا گشتم ولیکن صبر را آموختم

"Fati"

Saturday, December 31, 2005

واقعی نیست ولی واقعیت داره



می خوام واسط یه داستان تعریف کنم
می دونم نیستی
می دونم نمی شنوی...ولی واسط تعریف می کنم
یادته یه روز قرار شد یه جاده رو دوتایی با هم دنبال کنیم.....یادته؟
چه جاده سبزی بود....چه جاده قشنگی
همین که می تونستم گرمی دستاتو احساس کنم خودش یه دنیا بود واسم
من و تو .. تو یه جاده سبز ... و فقط علاقه و دوست داشتنمون بود که ما رو بهم پیوند داده بود
به یه دوراهی رسیدیم....یه دوراهی که از همون دوردست ها با دیدنش ترسیدم
کنارش یه دشت قشنگ بود ، پر از گلای شقایق
ازت خواستم منتظر بمونی تا برم واسط یه دسته گل سرخ بچینم
می خواستم یه تاج سرخ رو سرت بذارم
می خواستم وقتی گل ها رو بهت می دم اونقدر نگام کنی که
دویدم به طرف دشت....می خواستم از اون آخر آخرا واسط گل بچینم
دویدم....دویدم....رسیدم آخر دشت
هر چی گل شقایق بود چیدم و برگشتم
وقتی برگشتم شب بود
سر دوراهی هیشکی نبود
اشکام در اومد...گریم گرفت...زار زدم
داشت بارون می یومد...تو نبودی
خدایا از کدوم راه برم؟
یعنی چی؟چرا نیستی؟
رفتم سمت راست...غافل از اینکه تو از این طرف نرفتی
تا آخر آخرش رفتم....تموم شد...دیگه جاده نبود...کاش بودی
اگه بودی می شد یه فکری کرد ... می شد برگشت یا شایدم همون جا موند
می شد یه کلبه ساخت و موند...می شد بازم گرمی نگاهتو احساس کرد
ولی حالا بدون تو...
اینجا داره برف می یاد...هوا سرده...هوا تاریکه
و آخر جاده ای که من انتخاب کردم یه دره
می خوام برگردم
برم جاده سمت چپ...می دونم پر از دوراهیه ... ولی من دنبالت می گردم

می دونی ، هیچ وقت فکر نکردم یه دسته گل منو از تو جدا کنه
همیشه فکر می کردم همین گلها هستن که احساس منو به تو می گن
همین گل های زیبا هستن که باعث می شن یه ربع تو عمق نگاه همدیگه غرق شیم
ولی حالا باعث شدن تو نباشی
اگه یه روز ببینمت کلی سوال ازت دارم
چرا منتظرم نموندی؟
چرا تنهام گذاشتی اونم تو جاده ای که دوتایی شروع کردیم؟
چرا نگفتی برگردیم اگه می خواستی بری؟
چرا رفتی؟
چرا؟چرا؟چرا؟
اگه یه روز دیدمت واسه همه سوالام جواب می خوام
واسه همشون
می دونم اون روز دور نیست
می دونم گل ها با اینکه عشق منو به تو می رسونن هیچ وقت اجازه ندارن ما دوتا رو از هم بگیرن
می دونم یه روز پیدات می کنم و اونوقته که هیچ وقت به گلا اجازه نمی دم تو رو از من بگیرن
اون روز دور نیست
یه روز می یاد

"Fati"

Tuesday, December 20, 2005

رنگین کمون



قاب عکس دل من .... رنگین است
کلبه کوچکی از رنگ سفید که در آن عشق و ترنم جاریست
آسمانش آبیست ، ماهیان رنگی، زیر نورش رقصان
موج دریا آبیست
بوی باران بهارش سبز است
و چمنزار وسیعی که در آن ، لاله های وحشی ، رنگ قرمز دارند
و گل اقاقی و مریم و یاس و اطلسی
و پرستو و کلاغ و طاووس
که هزاران رنگ است
و در آن گوشه قاب
گور متروکه من
که به رنگ مشکی است
مشکی و تار و کبود
حاصل عمر من است
حاصل احساسم
که نباید می بود
حاصل زندگی بر بادم
گور متروکه من ، رنگ خاکستری دیروز است
رنگ آبی نفس های تو و من در آن
رنگ سرخ گل نازی که به من می دادی
رنگ آغوش محبت که پر از پاکی بود
قاب عکس دل من
هفت رنگی است که در گور دل من خفته است
هفت رنگی که من و تو، به نقاشیمان می دادیم
هفت رنگی که من و تو ، به دریا و گل و کلبه مان می دادیم
هفت رنگی که دگر نیست مگر تار و کدر
و از آن رنگین کمان هفت رنگ
فقط آن رنگ سیاهش باقی است
قاب عکس دل من
مشکی و تار و کبود است کنون

"Fati"

Thursday, December 15, 2005

راز ناله ها



ناله های شب من
رنگ احساس تو بود
ناله های شب من
رنگ سیمای اقاقی ها بود
ناله های شب من
بی تو اما، رنگ دلمردۀ فریاد تو بود
ناله های شب من کوچ بود از دل یأس و زاری
ناله های شب من رنگ پرهای قناری ، رنگ آواز کبوترها بود
ناله های شب من
رنگ ، رنگ باخته ای از رخ امیدم بود
ناله های شب من
هق هق امشب و دیشب ها نیست
دو سه سالی است که با من جاری است
نا له های شب من ، گله از دست خداست
گله ازدست خودم،ازهمه آدم هاست
ناله های شب من
بوی احساس عمیقی دارد
چه کسی می داند
ناله هایم از چیست؟
چه کسی می داند
ناله هایم از کیست؟
چه کسی ، عمق احساس مرا می فهمد؟
چه کسی می داند؟
چه کسی گفت که خندان باشم و کنون گریان باش؟
چه کسی راز مرا می داند؟
راز پژمرده ای از جنس صدا
ناله های شب من
راز احساس عجیبم به نوای باد است
ناله های شب من
راز تنپوش سفیدی است که خواهم پوشید
نا له های شب من
راز یک انسان است
که صدای نفسش را زین پس
زیر احساس فنا خواهم کرد
ناله های شب من
رنگ احساس من است
و کنون احساسم،بی رنگ است

"Fati"

Wednesday, December 07, 2005

باز هم



باز هم تورا صدا کردم، در پس آن نگاه غمزده ام
باز هم در آسمان دلم، درد بی تاب بغض یخ زده ام

باز هم گریستم بی تو ، تا بدانی به صبح سر زده ام
باز هم درون این قفسم ، دست یاری به سوی در زده ام

باز هم بدون سنگ صبور ، دیده ام را سوی سحر زده ام
باز من پرنده ای بی بال ، که به سوی فنا پر زده ام

باز هم میان اشک و گناه ، رخ ماهت به هر نظر زده ام
باز هم نیایشی بی اجر، که برای دلم رقم زده ام

"Fati"

Sunday, December 04, 2005

باز باران بی ترانه



می شنوی؟
صدای پرندگان را می گویم
آواز سر داده اند
شاید بهار آمده است!

می شنوی؟
صدای چشمه ساران را می گویم
گویی از دل سنگ به جوش آمده اند
شاید بهار آمده است!

می بینی؟
تلالو نور بر برگ درختان را می گویم
و رنگ زیبایشان را
و شکوفه هایشان را
شاید بهار آمده است!

می بینی؟
باز هم بوی عید و عیدی می آید
باز هم بوی طراوت و زیبایی
باز هم عطر گل یاس همسایه
شاید بهار آمده است!

و من ... می خواهم باور کنم که بهار آمده است
می خواهم باور کنم که بهار زیباست و من هم زیباترش خواهم کرد
می خواهم بشنوم که پرنده می خواند و من نیز بخوانم

و تو... پر می کشی
به سوی افقی نا پیدا
و من هیچ گاه ایمان نمی آورم که اکنون بهار است

من باران را می خواهم

"Fati"

Tuesday, November 22, 2005

چه کسی آفتاب را دزدید؟



می بینی
بازم امروز داره بارون می یاد
چه قد از بارون می ترسم

نترس عزیزم
من پیشت هستم


می بینی
بازم امروز نمی تونم جلوی خودم بگیرم
بازم دلم گریه می خواد
این هوا اشک منو در می یاره

اشکال نداره
گریه کن عزیزم
من پیشت هستم


می بینی
بازم امروز تو قلبم یه صدا می یاد
نمی دونم چیه؟ولی من نمی تونم بفهممش
می بینی،حتی نمی تونم واسه قلبم کاری کنم

ناراحت نشو
من آرومش می کنم
من پیشت هستم


می بینی
باز امروز یادم رفت تمام غم من همین یکی نیست
یادم رفت چه قدر خسته ام
یادم رفت دو شب می شه که خواب ندیدم

بی خیال غم
همه غمات واسه خودم
من پیشت هستم


می بینی
بازم امروز یادم رفت به گلدونت آب بدم
دو روزه آب نخورده
طفلی تشنه است
نکنه بمیره؟

صبور باش خانومم
خودم می رم آبش می دم
من پیشت هستم


فکر می کنی تا کی می تونم بودنت رو تحمل کنم؟چرا تنهام نمی ذاری؟
من می خوام با گلدونم تنها باشم
من می خوام با غمام ، قلبم ، اشکم و بارون تنها باشم
می خوام دیگه پیشم نباشی
می خوام خودم باشم....همون که بودم و حالا نیستم
همون که تو بارون می خندید و شاد بود نه اینی که تو بارون گریه می کنه
چرا هر روز صداتو می شنوم؟چرا هر روز می بینمت؟
اگه بهت بگم ازت بدم می یاد دست از سرم بر می داری؟

باشه عزیزم
تو خودتو اذیت نکن،تو خودتو زجر نده
من می رم

ولی بدون با اینکه فکر می کنی عوض شدی
ولی واسه من هنوز همونی

و من پیشت هستم


"Fati"

Sunday, November 20, 2005

I HATE YOU



آهنگ سفر کرده است پرستوی مهاجر
می خواهد برود باز
وباز باید یک سال در آرزوی دیدنش انتظار بکشم
سالهاست می شناسمش...و منتظر می مانم
تا باز گردد و برایم لالایی چمن زاران و دریاها را سر دهد
تا باز گردد و برایم سرود زیبای رویش گلها را سر دهد
تا باز گردد و با خود نغمه عاشقی هدیه آورد
تا باز گردد و باز با خود عطر بهاران را بیاورد

و من یک سال منتظر می مانم تا باز گردد

و یک سال گذشت
کنج خلوتش را هر روز صبح می نگرم
و لانه کوچکی که بر درخت ساخته
چه انتظار شیرینی
امروز می آید
با کوله باری از لالایی و سرود و نغمه
می آید، با طلوع خورشید می آید
و باز انتظار
یک روز،یک هفته،یک ماه
یک سال....
ولی دیگر امیدی به باز گشتش نیست

امسال پرستوی دیگری آمده است
و باز من،امید،آرزو،انتظار،مرگ
و دیگر هیچ پرستویی را دوست نخواهم داشت

"Fati"

Friday, November 11, 2005

جیک جیک



من همون گنجیشک مستونی بودم
که یه روز تو تاریکی
باد سرد پاییزی بالم ازم گرفت
داد زدم آی آدما
مهربونا..بالم پس بگیرید
هیچ کسی اما ندید

تو همون سرمای سرد
بین بارون و زمین
داد زدم آی آدما
مهربونا..بالم پس بگیرید
سرده هوا
ولی هیشکی نشنید

پیش اون چنار زرد،پیش خش خشای برگ، داد زدم
آی آدما ... مهربونا
من خستمه،گرسنمه
ولی یه دست ناگهان
صدام ازم گرفت
داد زدم آی آدما
مهربونا... کمک کنید
ولی هیشکی نمی دید

تو قفس ... غریب و تنها داد زدم
آی آدما ... مهربونا
منو بیرون بیارید
ولی اون نگاه سرد
قلبمو ازم گرفت
روحم ازم گرفت
منو داد به دست خاک
داد زدم آی آدما... مهربونا
اینجا خیلی تاریکه،کمک کنید
یکی گفت گریه نکن،من پیشتم
بال می خوای؟بیا بگیر
صدا می خوای؟ بیا بخون
آب می خوای؟بیا بنوش
گرسنته؟بیا بخور
داد زدم آی آی آدما ، مهربونا
یکی هست اون بالاها منو خیلی دوست داره
داد زدم آی آدما ، مهربونا
یکی هست تو تاریکی هیچ وقت تنهام نذاره
داد زدم آی آدما ، مهربونا
دیگه داد نمی زنم آی آدما ، مهربونا
بالم بهم دادن
من همون گنجیشک مستونی بودم
که حالا باز می خونم
پر می کشم
فنا می شم


"Fati"

Tuesday, November 08, 2005

من نگویم که مرا از قفس آزاد کنید



مهربانم غم و دوری تا کی؟
بی تو زاری و صبوری تا کی؟

ز دو دیده در غمت همچو غریبی گریان
بی تو تاریکی و نوری تا کی؟

تشنه جرعه ای از مهر ومحبت هستم
بی تو غمگین و سروری تا کی؟

دور از این جمع وبه دور از دل ویار
بی تو پنهان و حضوری تا کی؟

برده ام آرزویت را به اتاقی تاریک
بی تو یکرنگ و غروری تا کی؟

خسته از درد جدایی و گلایه به خدا
بی تو شادی ، غم دوری تا کی؟

"Fati"

Sunday, October 30, 2005

مناجات



تو را به شب و ماه مهربانت قسم
تو را به همه رازهای پنهانت قسم

تو ای سکوت همه شب،دلیل حضور
تو را به پهنای همه آسمانت قسم

تو ای ندای دل تنگ،صدای خفا
تو را به امید همه دلشدگانت قسم

تو ای نماز حاجت دل،قبله نیاز
تو را به حق همه جان جانانت قسم

تو ای قصیده بی بیت، ترانه مبهم
تو را به نجوای نام دوستدارانت قسم

سلام من رسان بر مهربانم
بگو باز آید آن آرام جانم
بگو تنها امید و همزبانم
منم بی تو کنون نالان و گریانم

Fati

Monday, October 24, 2005

و اما بعد



چه خواهی از بهاران،پیک نالان
کنون فصل زمستان است و باران

چه خواهی از صدای چشمه ساران
کنون دل گم شده در این بیابان

چه خواهی از نوای نای بی نی
کنون افسانه غم رفته تا کی

چه خواهی از صدای طبل و آواز
کنون شادی و طربش گشته پرواز

چه خواهی از نبود یک اشاره
کنون حتی اشاره گشته چاره

چه خواهی از تمنای دل تنگ
کنون فریاد و آهم گشته کم رنگ

چه خواهی از سبوی پر می و زر
کنون حتی می و زر هم نشد پر

چه خواهی از فقان و درد و باده
کنون گریان و زاران ناله سر ده

"فاطی"



Tuesday, September 20, 2005

شام آخر



وشاید آخرین شبی باشد که با تمام احساسم برایت بنویسم
و شاید آخرین شبی که احساسات حقیرم را با تمام عشق و وجود به تو تقدیم کنم

وشاید آخرین دیدار
و من در حسرت نگاه اشک بارت می بارم
و در حسرت ذره ای احساس ، تا طاقت بیاورم
تو کدامین لحظه از شبی که هر چه می خوانمت نمی آیی
تو کدامین قافیه ای که در ابیاتم پنهان گشته ای
تو کدامین قله ای که صعودت را با خود به گور خواهم برد
و کدامین واژه که در فراسوی صدایم فریاد شده ای
و در روییاهایم کلامی ناباور

شاید اسیری ، شاید مرگی ، شاید مهربانی و شاید تلالو امواج روح بخش خورشید
به چه مثالی و به که شبیه؟
به قطره ای اشک می مانی که گرمایش وجودم را آتش می زند
به صبح می مانی که فریادش رخسار شب گونه ام را رسوا می کند
به دریای مواج خونین رنگی که ساحلش را رنگین کرده است

می خواهم گریه کنم تا شاید امشب عاشقانه بمیرم
تا شاید امشب به هر آنچه از نسیم می شنوم لبخند زنم
می خواهم دره های پر شیب زندگی در پس قدم های آرامم سپری شود

و تو....
تنها درختِ باغ زندگیم
تنها سوار ِ جاده پر پیچ و خم عشقم
امشب آخرین شبی است که با تمام احساس برایت خواهم نوشت
شاید پس از مرگم گنگی جملات و کلماتم را درک کنی و ...

ولی افسوس که آنگاه جز خاطره ای بیش ، هیچ نیابی


Tuesday, September 13, 2005

بیا



هجوم لحظه ها چه تلخند
لحظه های بی تو و بی یاد تو

هجوم لحظه ها چه دل فریبند
لحظه هایی که به امید لحظه ای دیگر پایان می یابند

هجوم لحظه ها ، دارند مرا می گیرند
دارند مرا از این زندگی می گیرند
هجوم لحظه ها بی یاد تو برایم سالیان سال می گذرد

و نیست حتی قطره اشکی در هجوم لحظه هایم
و حتی ناله ای ، آهی

Monday, August 22, 2005

شاید



موقع خدافظی حتی حاظر نشد بهم بگه دلش واسم تنگ شده
شاید نمی دونه
شاید نمی دونست
شاید کسی بهش نگفته
شاید دیگه هیچ وقت نگه
شاید نمی دونه که دلش تنگ شده
شاید هیچ وقت دیگه دلش واسم تنگ نشه
شاید نمی دونه دارم می رم و شاید دیگه هیچ وقت نیام
شایدم گذاشته سر فرصت سفره دلشو پیشم باز کنه و زار زار گریه کنه
موقع خدافظی حتی حاظر نشد بهم بگه دلش واسم تنگ شده
و اگه رفتم دلش واسم تنگ می شه
شاید صدام عذابش می داد
شاید نگام عذابش می داد
فرار کرد،رفت
فک کنم همه شور و اشتیاقش تموم شده
چون سرد بود،مثل همیشه نبود
نمی دونم...شاید از من بدش می یاد
ولی من
من
من
من
من
من
...

Wednesday, August 17, 2005

تا حالا



تا حالا دو تا چشم دیدی
با انتظار
پشت پنجره
پشت این همه همهمه

تا حالا دو تا دست دیدی
با التماس
رو به آسمون
با غصه و غم
لبریز از نیاز

تا حالا نگاهی دیدی
با اشک و نیاز
تو چشمای تو
دنبال یه راز

تا حالا صدا شنیدی
تو یه دشت سبز
پر از غم و درد
از سوز قلب سرد

تا حالا پرنده دیدی
با حس بهار
آواز بخونه
بی آروم و قرار

تا حالا شده بشینی
زیر سرو باغ
آه بکشی،گریه بکنی
از درد فراق

تا حالا شده تو دلت
غصه جا کنه
هیشکی نتونه
دردتو دوا کنه

"Fati"

Monday, August 08, 2005

من زنده هستم



تو، اشتیاق و تمنای لحظه های منی
تو ، در دل تنگم نسیم صبح دمی

من آن بهار که پیمان عشق می بندد
تو همچو ستاره چنان دور از نظری

دلم ز حزن دروغین و آه چرکین است
مگر نخواستی صنمم غم از دلم ببری؟

نگاه یخ زده ام در پس قدم های تو مرد
چرا دگر به خنده مستانه ام نمی نگری

من از نگاه و فریب جاده هیچ نمی دانم
نشایدت که بخواهی به مقصدم نبری

من از صدای این دل تنگم نیاز می شنوم
چرا محبت و عشقت نمی دهد ثمری

من از صدای چکاوک شنیده ام به دروغ
که فارغ از من و در اندیشه دگری

"Fati"

Sunday, July 31, 2005

می دونی؟؟؟



می دونی
دنیا خیلی کوچیکه

می دونی
تو دلامون یه جاده هست
که خیلی تنگ و تاریکه

نمی دونم .... شاید می ره به روشنی
شاید به شب .... شاید به یه ابر سیاه خواستنی

می دونی ... تو خش خش صدای برگ
یا های و هوی باد یا مرگ
یه رازیه
نمی دونم...یا شایدم یه بازیه

می دونی .... تو خواستنی ترین چیزا
یا دست نیافتنی ترین چیزا
یه لذت عجیبیه
شاید باشن یا نباشن
نمی دونم ... هر دوش حس غریبیه

می دونی ... تو غلظت مهربونی
یه حسی هست مثل بهار
یه حس گرم وآتشی
یه حس بی صبر و قرار

می دونی ... تو غربت یه دشت سبز
یا وسعت کویر زرد
یه قصه شنیدنی است
یه انتظار خواستنی است


می دونی .... تو چشم تو،فقط مهر و محبته

تو انتظار لحظه هات
یا تو خزون خنده هات
یه حسی هست عاشقونه

اینو بدون که تا ابد
این حست یادم می مونه

Sunday, July 17, 2005

سر درد



در آسمان ، میان پیکر بلورین ابر
پرنده کوچکم آرام آرام
پر گشودست
بی آنکه نیم نگاهی چند به وسعت
کویر ِ ابری سیاه اندازد

صدایش در آسمان آبی طنین انداز شدست
بی ریا ، بی غم ، بال گشوده می خواند

غافل از نگاه نفرت بار ابر سیاه
که می خواهد پرنده را در آغوشش غرق کند

دریای آبی هم بر آشفتست
و فریاد زنان خود را به ساحل می کوبد
و باز پرنده هیچ نمی شنود
و در غربت و تنهایی فریادش گم شده است

ابر سیاه به سویش آمد و در خود ربودش
پرنده اما در تکاپوی آزادیش پرپر می زد

.....

و پرنده از اوج به موج آمد
و دریای مواج جسم بی جانش را دفن کرد


Tuesday, July 12, 2005

زمستان



سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سر ها در گريبان است
کسی سر بر نيارد کرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را

نگه
جز پيش پا را ديد نتواند
که ره
تاريک و لغزان است

و گر دست محبت سوی کس يازی
به اکراه آورد دست از بغل بيرون
که سرما سخت سوزان است

نفس کز گرمگاه سينه می آيد برون
ابری شود تاريک
چو ديوار ايستد در پيش چشمانت
نفس کاين است
پس ديگر چه داری چشم ز چشم دوستان دور يا نزديک ؟

مسيحای جوانمرد من
ای ترسای پير ييرهن چرکين
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آي ...
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی
در بگشای

منم من ميهمان هر شبت
لولی وش مغموم
منم من سنگ تيپا خورده ی رنجور
منم دشنام پست آفرينش
نغمه ی ناجور

نه از رومم نه از زنگم همان بی رنگ بی رنگم
بيا بگشای در
بگشای
دلتنگم

حريفا ! ميزبانا
ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج مي لرزد
تگرگي نيست مرگي نيست
صدايي گر شنيدي صحبت سرما و دندان است

من امشب آمدستم وام بگذارم
حسابت را کنار جام بگذارم
چی می گويی که بيگه شد سحر شد بامداد آمد

فريبت می دهد بر آسمان اين سرخی بعد از سحر گه نيست
حريفا
گوش سرما برده است اين
يادگار سيلی سرد زمستان است

و قنديل سپهر تنگ ميدان
مرده يا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود پنهان است

حريفا رو چراغ باده را بفروز
شب با روز يکسان است

سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
هوا دلگير ، در ها بسته ، سرها در گريبان
دست ها پنهان
نفس ها ابر ، دلها خسته و غمگين
درختان اسكلت هاي بلور آجين
زمين دلمرده ، سقف آسمان كوتاه
غبار آلوده مهر و ماه

زمستان است

Wednesday, July 06, 2005

خاکستری



خاکستری رنگ چشمان پر ز اشک و مهربان توست
خاکستری رنگ سکوت تلخ دیوارهای سر به مهری است
که خاموش مانده اند
خاکستری هق هق ابرک بهاری است که با رعد چشمانت می بارد
خاکستری خاکستر مدفون شده آتش پنهانی است در امتداد نگاهت
خاکستری رنگ لبان شیرینی است که کبودی حسرت انتظار رنگش کرده
خاکستری رنگ دانه های اشک توست در آینه غبار آلود فردا
خاکستری تقدیر تلخ توست
تقدیر تلخی با رنگ خاکستری

Friday, July 01, 2005

Rain



باران می بارد
در سایه درخت بید
تنها نشسته ، او نیز می بارد
نم نم باران وجودش را
از احساس ابر و تیرگی سایه بید
تر می کند
او نیز می بارد
به یاد می آورد هر آنچه که فراموش شد
حال بی هیچ احساسی
در زیر خش خش برگ ها
ناله سر داده بود
به دنبال سادگی و پاکی گذشته اش می گشت
نتوانست پیدایش کند
به دنبال احساسش می گشت
خاطراتش
به دنبال نوشته هایش
خدایا...باران همه را شسته
او نیز می بارد
و به سوی قبرستان خاطراتش می رود
به یاد کودکیش می افتد
به یاد احساس پاک کودکانه
به یاد بازیهای بی ریای کودکانه
به یاد احساسی که دیگر پاک نیست
به یاد معصومیت هایی که غرق ریاست
پس می بارد
که شاید باران اشکش
وجود سنگ و پلیدش را بشوید
پس می بارد
که شاید غبار ریا ونا پاکیش
از چشمانش فرو ریزد
پس می بارد
تا شاید این بار نیز
خود را به بازی گیرد
و
باز به خود دروغ گوید

"Fati"

Tuesday, June 21, 2005

life




زندگی خيلي زيباست مثل گلای قالی
اگه ازش دور شدی بدون خيلي بی حالی
زندگی مثل حس ..حس بهاری شدن
حس خوب يه لذت.. با عشق همراهی شدن
زندگی مثل برف..هی می ريزه تو ناودون
ما هم بازيگراشيم...شاديم از ريزش اون
زندگی جوی آبه رد می شه هی تند وتند
بپا عقب نمونی سرعتت رونکن کند
زندگی مثل دريا عظيمه و آبيه
تو اين درياي آبی عده ای مرغابيه
زندگی مثل مرگ .. مرگ گلای باغچه
ما هم يه روز می ميريم ..مثل مرگ يه غنچه
خوشحالی و غم و درد جزء زندگيمونه
بيايد شادی كنيم ما تا غم تنها بمونه



پست قبلی یه احساس دلتنگی عمیق بوود
ببخشید اگه ناراحتتون کردم
از همه اونایی که ناراحتشون کردم معذرت می خوام
منم شما رو خیلی دوست دارم
الان شاد ، سر حال و خوشحال هستم

Monday, June 13, 2005

شونه می خوام



غربت سیاه چشمانم
دیشب در امتداد باران سیل آسای اشکم
غرق شد
و درد احساسم
که تا صبح خواب از چشمانم ربوده بود
با صدای خورشید به پایان رسید
حسادتم فرو کشید
همه چی تموم شد
به همین سادگی
با یک بیت شعر
با یه حس
با چند تا قطره اشک ، نه ، با یه دریا اشک
با یه عمر خوشبختی
و شاید از این به بعد

می خوام سرم رو، رو شونه های یه آدم بذارم
و فقط گریه کنم
می خوام زار بزنم
کی بهم شونه می ده؟؟
کی دست تو موهام می کشه و می گه فاطی آروم باش
یکی داوطلب شه
دلم پوسید
دارم آتیش می گیرم

بابا یکی کمکم کنه
خستم
می خوام برم
حسووودم
قلبم درد می کنه
چرا هیشکی صدامو نمی شنوه
از این بلندتر نمی تونم فریاد بزنم
خدا...باز منو یادت رفت
خدا...برم با کی درد دل کنم
خدا خسته ام
خدا
دارم می سوزم
انگار آتیش ریختن به جونم
تو که آخر همه چیز و می دونی چرا این کارو با من کردی
خدا..من چی کار کردم که اینجوری حالمو گرفتی
خوب جواب بده دبگه

دلم واسه حافظ تنگ شده
واسه درویش
واسه درد دل های دوستانه
واسه قهر و آشتی
واسه 2 سال محبت صادقانه

خدا دلم پوسید
دچار کمبود محبت شدم
محبت های بدنم تموم شده
الان فقط یه شونه می خوام که آرومم کنه

Thursday, June 09, 2005

Say



در انتهای وجودم
تارش را تنیده

تک تک سلول هایم را
انفرادی ربوده

به صخره ای در
آن سوی احساسم
آویزان شده

از عمق جانم
صدای موج های پر تلاطمش می آید
که اسیر گشته
در حصیری از تخته سنگ ها

جوشش رودخانه ای از خون
که از قلبش رمیده و
بی هوا به سویم می آید

در سیاهی چشمانم
به صعود قله های احساس می رود

صداقت دستانم را
بوسه های مستانه اش پر کرده

قلب بی احساسش در زیر گام هایی از احساس
فنا گشته

و

ودگر بار از بهار چه می خواهی؟؟
بهار بعد از این برای من و تو

هیچ رنگی نخواهد داشت


در کنج خلوت زندان تنیده ات
بنشین

و دریای مواج را بنگر

او فردا نخواهد بود

وتو در حسرت گفتن
دوستت دارم
غرق می شوی


Sunday, June 05, 2005

*Star*



شبای بی ستاره
من و غم باز دوباره
صدای مرگ و تقدیر
از آسمون می باره

دل سنگت چه آسون
منو تنها می ذاره
آخه اون ور ابرا
عروسیه بهاره

صدام آروم نداره
دلم باز بی قراره
نگاه پشت شیشه
برام گریه می یاره


تموم شد هر چی بود رفت
نگام داره برات حرف
شدم یه گل پرپر
زیر سنگینیه برف

مث آهو اسیرم
خدا اینجا غریبم
کجایی بید مجنون
کجایی ای طبیبم

دیگه هیچی برام نیست
دلم پر از صبوریست
نفهمیدی تو آخر
دلم در حسرت کیست

"Fati"

خدا کو؟؟




می خواهم شاد بنویسم
از گل ، از صدای چشمه

می خواهم توصیف کنم
تمام زیبایی ها را

می خواهم قدم هایم را سریع تر کنم
تا به خورشید برسم

می خواهم گل های اقاقی را
در آن سوی وجودت پرپر کنم

نمی توانم شاد بنویسم....


واسه یه پسر کوچولوی ناناز
که نمی دونم چه بلایی قراره سرش بیاد
دعا کنید

خدا الان کجایی؟؟
تورو خدا کمک کن چیزی نباشه


Monday, May 30, 2005

Apple



دیروز رفتم زیر درخت سیب
دوتا سیب چیدم

یکی تو ، یکی هم من
بعد وقتی خواب بودی آروم گذاشتم کنارت
امروز فهمیدم تو خواب دستت به سیب خورده و
افتاده

بازم نتونستم بهت بگم دوست دارم

شاید فردا واسط یه لیوان شربت آوردم
که اگه دستت به لیوان خورد
بیفته بشکنه و تو بفهمی من دوست دارم

شایدم امشب تو چشمات خیره شم،بعد سرم رو پایین بندازم و بگم
دوست دارم

Wednesday, May 25, 2005

تکرار



کاش یکی بهت می گفت که من از
تکرار لحظه های تلخ بیزارم

امروز به این فکر کردم که کاشکی
هیچ وقت نبودی

می خواستم کلی حرف واسط بزنم
...اشکام اجازه نداد

Monday, May 16, 2005

GHaaRiiiBee



غریبه ای ز دور دست می آید
با دستانی پر ز مهر

امشب مهمانی ماه و مهتاب است
ناشناس دوستش می دارم

شاید از غربت تنگ یک دل عاشق آمده
که نگاهش این چنین با من آمیخته

غریبه ای ز دور دست می آید
با دستانی پر ز مهر

ولبخندی مملو از احساس گرم خورشید
ناشناس دوستش می دارم

غریبه ای ز دور دست می آید
با دستانی پر ز مهر

آمد و در کنارم ماند
ناشناس دوستش می دارم

غریبه ای آمد
احساسم را دزدید
ورفت

غریبه ای ز دور دست می آید
با دستانی پر ز مهر
از چشمانش بی زارم
و
مهرش را نمی خواهم

Sunday, May 08, 2005

Think



وقتی می تونیم مشکلاتمون رو
با حرف زدن حل کنیم چرا باید
هیچی نگیم؟؟؟

چرا هیچ وقت فکر نمی کنیم شاید ما
از حرف طرف مقابل بد برداشت کردیم

چرا ما نمی خوایم قبول کنیم که
شاید یه چیزی گفتیم که دوستمون ناراحت شده
شاید حق داشته ناراحت شه
اصلا شاید شرایط روحی خوبی واسه پذیرفتن حرف ما نداشته

فقط بلدیم زود تصمیم بگیریم

چرا نباید به آدم ها فرصت داد
حتی اگه با بدیشون بازم صد قدم از ما دور شدن؟؟؟

یعنی دوستی این قد کشکیه؟؟؟
شاید هم دوست واقعیت نباشه
وگرنه زود از دستت ناراحت نمیشه

من خودم همیشه زود تصمیم می گیرم
ولی یه مدته که می خوام رو حرفام ، تصمیم هام
و حتی عقایدم فکر کنم و بعد نظر بدم
ولی اینو همیشه می دونم
که دوستامو همیشه دوست دارم

Monday, May 02, 2005

Beauty



وقتی دلگیری و تنها
غربت تمام دنیا
از دریچه قشنگ
چشم روشنت می باره

خیلی بده که دنیای قشنگت رو
آدم های مغرور و از خود راضی خراب کنن

خیلی بده که احساساتت رو به تمسخر بگیرن
و فقط بهت بگن بچه ای
دلم واسه دوستای دوران دانشگاه تنگ شده
اینجا خیلی تنهام

Saturday, April 23, 2005

Night




وقتی که شبای بارونی
هق هق گریه سر می دی

مثل گل نازی می مونی که
پروانه ها رو پر می دی

وقتی که توی سیاهی شب
ستاره ها می تابن برات

کوچه رنگ شادی می گیره و
برگ های درخت می رقصن برات

وقتی که شبای مهتابی
می ری کنار حوض آب

ماه می خنده وستاره بازم
از عشق تو شده بی تاب

وقتی می مونی ، عطر گل یاس
تو خونه بی داد می کنه

مثل آتیشی ، مثل نور ماه
که عشق فریاد می کنه

وقتی که می ری ، دیگه کسی نیست
تا با غمش ندا بده باز

این خونۀ ویرونه رو باز
با خنده هاش صفا بده باز

پس دیگه نرو ، پیش ما بمون
با رفتنت دلها می گیره

غربت می یاد و غم میمونه و
پروانه از غم پر می گیره

"فاطی"

Thursday, April 21, 2005

تکراریه




ترس دارم از صداي ماهيان
از صداي شعر آن مرغابيان
از صداي غرش درياي عشق
از تفكر يا خيال ساقيان
ترس دارم از كلام امشبت
از مي و مستي اين چندين شبت
از هراس تنگناهاي غريب
از غم عشق و دروغ و آن فريب
ترس دارم از همه آيينه ها
از غباري خفته بر اين سينه ها
ترس دارم امشب از هر چه كه هست
واي امشب خواب از من رخت بست
واي مي ترسم از اين سوداي عشق
واي امشب مي شوم رسواي عشق
ترس دارم امشب از آغوش تو
واي امشب كيست هم آغوش تو؟؟
واي نفرين باد آن كس كه ربود
او خدايم بود بعد از هر سجود
واي كابوس است يا ديوانگي
من چه كردم با توغير از بندگي
اين چنين دادي جواب عشق من؟؟
تو بگو.. اين است سر نوشت من؟؟
تو بگو با من چه كردي اي خدا
اين چنين دادي جواب بنده را
تو بگو اي تو چنار توي باغ
تو بگو من چه كشيدم از فراغ
تو بگو اي ماهي استخر آب
سايه ي عشقم در آبت همچو قاب
تو بگو با من چه كردي عشق...عشق
گشت فاني هر چه در قلبم سرشت
ترس من از مستي ومي نيست نيست
ترس من از بودنت با ديگريست



این رو قبلا هم نوشته بودم
ولی یکی از دوستام ازم خواست
بنویسمش اینجا

Monday, April 18, 2005

Dear



نازنینم
به تو می گویم باز
از پی درد غم انگیز فراق
از پریشانی و اندوه و نیاز

به تو می گویم باز
باز از این غربت وغم
دانه های اشک
در حسرت تو
می چکد ز چشم
همچون شبنم

به تو می گویم باز
از دل تنگ ، غریبی نالان
تند باد قهر و کینه
نوای باران

به تو می گویم باز
می نویسم
می گریسم،از صدای غرش ابر بهاری که گریخت
از صدای هق هق لاله قرمز
که در اندوه تونالان اشک ریخت


نازنینم
بی تو باز، لاله گریان
و منم مشت زنان
در پس کوچه انبوه خزان
گم شدم
و
...........
تو ندیدی دگرم دو چشم خندان

"فاطی"

Monday, April 11, 2005

فردا



در تلاطم حوض ماهی
دسته دسته ستاره ها به رقص در آمده اند
شب رنگ راز سر ناگشوده ای به خود گرفته است
که امیدی به فاش شدنش نیست
وآن نگاه افسون گر
که در امتداد نم نم باران
فنا می شود
وآن صدای سوداگر
که در عظمت وجود باد
غرق می شود
بوسه ای تا صبح باقیست
و در فرسنگ ها
صدای التماس رویای دگرگون شده اش
که مست می گرید
و تپش قلب خسته ای ، متحیر به دنبال شب
و سایه ای آن چنان که سبویی در دست
به استقبالش می آید
و او می رود
تا با سکوتش فریاد زند

Sunday, April 03, 2005

SHirazzz



تنهاییم و خط زدم و یه قلب پاک و مهربون
تقدیم کردم به اون کسی که من و برد به آسمون
تو آسمون میون ابر ، فریاد زدم دوسش دارم
می خوام واسش از این بالا ، هر چی ستارست بیارم


واااای این چند روز خیلی به من خوش گذشت
این آقا اومده بودن شیراز
در هر حال امیدوارم بهش خوش گذشته باشه

Wednesday, March 23, 2005

سیما بینا



می گم این 4 تا با هم خیلی زیبا می شنا
کتاب اسمبلی ، صدای خانوم سیما بینا و اشک و گریه

راستی سال نو همگی مبارک
ما که هیچ جا نرفتیم
امیدوارم همگی سال خوبی داشته باشید
سرشار از عشق ، صفا و صمیمیت

دیشب در خواب گنجشک ها را دیدم
که چه مشتاق لبخند می زدند
دیشب در خواب ماه زیبایی دیدم
که آرام می خندید
دیشب در خواب خش خش برگ های پاییزی را شنیدم
که آرام می گریست
دیشب در خواب نیاز دستهایی را دیدم
که در زیر چانه هایش کز کرده بود
دیشب در خواب پرستوی زیبایی دیدم
که بال گشوده ، پرواز می کرد
دیشب در خواب قصر یخی را دیدم
که بی تو آب می شد
دیشب در خواب سو سوی ستاره ها را دیدم
و هوهوی باد وحشی
که با ابرها بازی می کرد
دیشب صدای پای مسافر خسته ای را شنیدم
که به دنبال گمشده خود می گشت
دیشب .....
ودیشب صدای هق هق خود راشنیدم
که آرام برایت گریست
که خسته به دنبالت گشت
که به روی زیبایت لبخند زد
و در اعماق التماس دستهایت غرق شد



Monday, March 14, 2005

SPRING



دخترک پانزده ساله
که هر شب قبل از آمدن سال نو
به امید پوشیدن جامه ای نو سر به بالین می نهاد

امسال بعد از گذشتن 6 بهار زیبا از عمرش
هر شب به امید تو چشمانش را می بندد
تا شاید
یک شب،فقط یک شب در خوابش بیایی
دستانش را در دست بگیری
و با همان علاقه و عشق و محبت
بهار را با تمام وجود
به پایت بریزد
و بگوید تا آخرین بهار عمر
دوستت خواهد داشت

افسوس
هر شب جز کابوسی بیش نمی بیند

Wednesday, March 09, 2005

on line



الان ساعت 5:45 دقیقه است
من تا ساعت 2 تو بیمارستان بودم
بعدشم که خوابم نبرد
دو سه روزی می شه که حالم اصلا خوب نیست
الان هم سرم خیلی درد می کنه
از مریض بودن بدم می یاد
تا 2 ساعت دیگه هم باید برم کلاس
واااای خداااا
دیروز تو پله ها زمین خوردم
تمام دست و پام کبود شده
..............
از آدم های خود خواه بدم می یاد
از آدم های مغرور بدم می یاد
از آدم های شکاک بدم می یاد
خیلی دلم گرفته
واااای خداااا
چرا همه چیزای خوبو ازم می گیری
چرا دیگه هیچی نیست
حتی یه سلام و احوال پرسی
همه یاد بگیرید
هر وقت دیدید من آنلاینم
شما برید
چرا؟؟؟
چون شاید توقع بیجا دارم
اونم بعد از کلی مدت
کاش می فهمیدم توقع بیجا چیه
که به خاطرش رفتی

Saturday, March 05, 2005

ساز شکسته




هر چند که از آینه بی رنگ تر است
از خاطر غنچه ها دلم تنگ تر است


بشکن دل بی نوای ما را ای عشق
این ساز،شکسته اش خوش آهنگ تر است

سید حسین حسینی



دلم خیلی تنگ شده
واسه یه دنیای کوچیک که ساختمش
واسه لحظه هام
واسه دل سنگت
واسه یه لحظه بودنت
دلم تنگ شده
واسه خنده هات
واسه شونه هات
واسه احساس کردن دستات

چرا نیستی؟؟؟

Wednesday, March 02, 2005

for you



دوست داشتنی ترین و صمیمانه ترین
دوست داشتن ها را با شاخه گلی مریم
به تو تقدیم می کنم
بدان که هر روز دوستت دارم
هر روز بیشتر از روز قبل
و به یادت هستم
و
خواهم بود

Wednesday, February 23, 2005

where are u??



من آخر نفهمیدم ابراز احساسات کردن به یه نفر
نشونه دوست داشتنِ یا وابستگی
یه نفر یه رشته از احساسم رو قطع کرده
یعنی می شه به خاطر وابستگی به اونی که دوسش داری
ابراز احساسات نکنی؟؟؟


یه روز برای دیدنت می رم تا اوج آسمون
تا اون بالا یا این پایین،هر جا هستی پیشم بمون
یه روز برای دیدنت می رم پیش ستاره ها
برای بودن پیش تو می رم پیش خدا و ماه
یه روز برای دیدنت می رم پیش دریا وآب
برای گرمی تنت می رم تا پیش آفتاب
یه روز برای دیدنت یه قلب تنها می کشم
یه قلب تنها و ظریف به وسعت آه می کشم
یه روز برای دیدنت یه موج آبی می کشم
تو، دریا هم اگه باشی بدون که خسته نمی شم
یه روز برای دیدنت یه دسته مریم می یارم
دوست ندارم هیچ وقت برات یه ذره هم غم بیارم
یه روز برای دیدنت به هر جایی سر می زنم
تا بدونی دوست دارم،عاشق خنده هات منم
یه روز برای دیدنت می یام کنار پنجره
داد می زنم دوست دارم،دوست دارم یادت نره





Monday, February 21, 2005

مات



مرا به بازی دعوت کرد
با آنکه هیچ از بازی نمی دانستم
دعوتش را پذیرفتم
روبرویم نشست
خیره در چشمانش،بی اعتنا به بازی
و او آرام بازی را ادامه می داد
نمی دانستم اسبم،سربازانم،شاه و وزیرم چگونه حرکت می کنند
من فقط غرق در چشمانش بودم
و او بی اعتنا به من
بعد از دقایقی نگاهش را به نگاهم دوخت
تمام وجودم آتش گرفت
فکر کردم می خواهد بگوید مرا دوست دارد
"ولی او فقط گفت: "کیش
باز در عمق چشمانش خیره شدم
نمی دانم چرا نمی داند که من هیچ از بازی نمیدانم
و باز تکرارِ لحظه ای پیش
شاید باز می خواست همان کلمه را تکرار کند
ولی باز عاشقانه نگاهش کردم
شاید این بار راز درونم را بفهمد
و او آرام گفت
کیش و مات
........................
خوب
این سه روز هم تمام شد
حالا بماند که چه جوری تمام شد
ولی تمام شد

Thursday, February 17, 2005

بدرقه



نزدیک شدن به خدا سه راه دارد
ترک لذت
لذت ترک
ترک ترک

Monday, February 14, 2005

ستاره




در جستجوی یک رویا باز آمدم به سویت
روییای من آبی
تو از جنسِ سنگ
من پر ِ پرستو
تو شیشه ای نشکن از جنس باد
در های و هوی مستانه ات
همچو ستاره ای پناه بردم به پشت ابر
نمی دانم این ابرک چرا دگر از روی
صورتِ ستاره گونه ام کنار نرفت
ماندم...و باز
های وهوی باد وحشی
ابرک را به کناری برد
ستاره در وجودم خندید

و نمی دانم این بار
از های و هوی مستانه ات
به کجا پناه ببرم

..............

شاید یه شب تا صبح واسه چیزایی
که دیگه هیچ وقت نیست گریه کنید
دیگه هیچ وقت اون آرامش ، بعد از کلی ترس ، وجود نداره
و دیگه هیج جایی نیست که سرم رو بذارم و واسه
چند دقیقه آروم شم....همش خیاله

Friday, February 11, 2005

don't stay



دوست دارم قصیده ای بسرایم
فقط برای تو
دوست دارم صدای عشق را
با بانگی بلند فریاد بزنم
خداااااااا..................خداااااااااا
چرا امشب هرچه می خوانمش نیست
من در دریای پر تلاطمِ مهرش غرق شدم
ای انسانها
کسی فریادم را می شنود؟؟؟
موج های کینه و نفرت به سویم می آیند
چه کنم؟؟؟
باز می خوانمش
با صدایی رساتر از دیروز
نمی آید
رفت

Sunday, February 06, 2005

سوسک



می دونید آدما وقتی خیلی به هم نزدیک می شن
همدیگرو نمی بینن ، و شاید در عین نزدیکی از
هم دور باشن
با اینکه شاید نقش مهمی هم واسه هم دیگه داشته باشن
مثل بینی که در زندگی ما نقش خیلی مهمی داره
ما باهاش نفس می کشیم،ولی هیچ وقت موقع نفس کشیدن بهش فکر نمی کنم
اونقد هم به ما نزدیک هست که اصلا نمی بینیمش
.................................

دیروز باز با خاله سوسکه به گز کردن خیابونا پرداختیم
فرمودند که لطفا فراموششون نکنید ... زود بر می گردن
بعدش هم کلی خرید کردیم واسه دانشگاه
کلی به من خوش گذشت
جای هیشکی هم خالی نبود
بعدشم نشستیم با دل استراحت ماهنامه نیما رو خوندیم
خیلی توپ بود

Monday, January 31, 2005

بیا



دو روز پیش یه چیزه تازه یاد گرفتم
آدما وقتی به هم خوبی می کنن به اندازه یک قدم
به همدیگه نزدیک می شن ولی با هر بدی صد قدم از هم دور می شن

و شاید با اینکه همیشه منو می بخشی الان فرسنگ ها از تو دورم
می خوام بازم به طرفت بیام...ولی

منو ببخش

Thursday, January 20, 2005

......



می دونید...شاید اگه خیلی زیاد به یه نفر احترام بذارید
واقعا زیر دلش بزنه...کلی حرف دارم بزنم...از زمین و زمان گله دارم
از دست خودم ناراحتم ... از دست همه ناراحتم ... فک کنم یه بار اینو
اینجا نوشتم که من سعی می کنم به همه کمک کنم ... به حرف همه گوش کنم
به همه دلداری بدم ... ولی درست لحظه ای که خودم به همهُ اینا نیاز دارم
همه تنهام می ذارن...خیلی دلم گرفته

یا اینکه یه نفر به شما بگه براش یه کاری رو انجام بدید
و وقتی انجام می دید ازتووون شاکی می شه
خوب اگه می خوای واست یه کاری انجام بدم پس چرا شاکی می شی
...از دست آدما دلم گرفته
همه ، همه کاری می کنن به من که می رسه
یادشووون می یاد کلی کارٍ عقب افتاده دارن
همه ، همه جا تشریف می برن ... خوش می گذرونن
به من که می رسه یا امتحان دارن
یا تحویل پروژه دارن
...یا
خوب یعنی همیشه باید من همهُ آدما رو درک کنم
یکی هم یکم منو درک کنه
تو یه همچین موقعیتی
از اونایی که دوسشون داری چه توقعی داری
تو حق نداری توقع داشته باشی
اونا توقع دارن که درکشون کنی

Tuesday, January 18, 2005

آب




در کویر دل سنگم
گویی باز تشنه ای راه گم کرده باشد
...افسوس
چشمهُ جوشان دلم باز خشکیده
...افسوس
گویی زیبایی و طراوت آن چشمهُ جوشان را ربوده اند
دیر زمانی است که دیگر از صدای شرشر آن
هیچ خبری نیست
و شاید تشنگانی دگر
که در آرزوی قطره ای آب
به سوی چشمه جوشان پر بکشند
و در حسرت قطره ای آب
فنا شوند


Sunday, January 16, 2005

درد دل



الان خیلی دلم گرفته...دوست دارم گریه کنم...نمی دونم چرا


شب گشته سیه همچو بهاری غمگین
همچون دل من در آرزوی تو نگین

شب گشت و دگر از تو ندارم خبری
من خسته و نالان ز پس بی خبری

شب گشت و دگر نیست مرا پای عبور
حتی دگرم نیست امیدی به حضور

شب گشت و تو را با من تنها دوری
پنهان شده ام در آرزوی نوری

شب گشت و مرا برد به سویی نالان
گم شد سخنم در آن سکوت و باران

شب گشت و ندانم دگر این بازی چیست
آن سایه به دنبال من نالان کیست؟؟؟؟


می دونم تکراریه...ولی الان فقط اینو داشتم بگم

Thursday, January 13, 2005

no title



به مجنون گفت روزی عیب جویی
که پیدا کن به از لیلی نکویی
که لیلی گر چه در چشم تو حوری است
به هر حسنی ز حسن او نکویی است
ز حرف عیب جو مجنون بر آشفت
در آن آشفتگی خندان شد و گفت
اگر در دیده مجنون نشینی
به غیر از خوبی لیلی نبینی
تو کی دانی که لیلی چون نکویی است
کزو چشمت همین بر زلف و رویی است
تو قد بینی و مجنون جلوه ناز
تو چشم و او نگاه ناوک انداز
تو مو بینی و مجنون پیچش مو
تو ابرو،او اشارت های ابرو
دل مجنون ز شکّر خنده ، خون است
تو لب می بینی و دندان که چون است
کسی کاو را تو لیلی کرده ای نام
نه آن لیلی است کز من برده آرام
وحشی بافقی


چه حس بدی...اون کسی رو که شما یه جور خوب و محشر می بینید بقیه فقط یه آدم عادی
می بینند...اصلا نتونستم احساسم رو بیان کنم...ولی فکر کنم این شعر همه چیز رو گفته


Monday, January 03, 2005

حالا دیگه نیست



مسلمانان مرا وقتی دلی بود
که با وی گفتمی گر مشکلی بود
به گردابی چو می افتادم از غم
به تدبیرش امید ساحلی بود
دلی همدرد و یاری مصلحت بین
که استظهار هر اهل دلی بود
ز من ضایع شد اندر کوی جانان
چه دامن گیر یارب منزلی بود
هنر بی عیب حرمان نیست لیکن
زمن محروم تر کِی ساملی بود
برین جان پریشان رحمت آرید
که وقتی کاردانی کاملی بود
مرا تا عشق تسلیم سخن کرد
حدیثم نکته هر محفلی بود
مگو دیگر که حافظ نکته دان است
که ما دیدیم و محکم جاهلی بود

Saturday, January 01, 2005

سیمین بهبهانی



بچّه ها صبحتان به خير...سلام
درس امروز ما فعل مجهول است
فعل مجهول چيست می دانيد؟
نسبت فعل ما به مفعول است

در دهانم زبان چو آويز
در تهيگاه زنگ می لغزيد
صوت ناسازم آنچنان که مگرـ
شيشه بر روی سنگ می لغزيد

ساعتی داد آن سخن دادم
حقّ گفتار را ادا کردم
تا ز اعجاز خود شوم آگاه
ژاله را زآن ميان صدا کردم


ژاله! از درس من چه فهميدی؟
پاسخ من سکوت بود و سکوت
ده جوابم بده کجا بودی؟
رفته بودی به عالم هپروت؟

خندهء دختران و غرش من
ريخت بر فرق ژاله چون باران
ليک او بود غرق حيرت خويش
غافل از اوستاد و از ياران

خشمگين،انتقامجو،گفتم
بچّه ها! گوش ژاله سنگين است
دختری طعنه زد که:نه خانم
درس در گوش ژاله ياسين است



باز هم خنده ها و همهمه ها
تند و پيگير می رسيد به گوش
زير آتشفشان ديدهء من
ژاله آرام بود و سرد و خموش


رفته تا عمق چشم حيرانم
آن دو ميخ نگاه خيرهء او
موج زن در دو چشم بی گنهش
رازی از روزگار تيرهء او


آنچه در آن نگاه می خواندم
قصّهء غصّه بود و حرمان بود
ناله ای کرد و در سخن آمد
با صدايی که سخت لرزان بود



"فعل مجهول" فعل آن پدريست
که دلم را ز درد پر خون کرد
خواهرم را به مشت و سيلی کوفت
مادرم را ز خانه بيرون کرد


شب دوش از گرسنگی تا صبح
خواهر شيرخوار من ناليد
سوخت از تاب شب برادر من
تا سحر در کنار من ناليد



از غم آن دو تن،دو ديدهء من
اين يکی اشک بود و آن خون بود
مادرم را دگر نمی دانم
که کجا رفت و حال او چون بود


گفت و ناليد و آنچه باقی ماند
هق هق گريه بود و نالهء او
شسته می شد به قطره های سرشک
چهرهء همچو برگ لالهء او


نالهء من به ناله اش آميخت
که غلط بود آنچه من گفتم
درس امروز، قصّهء غم توست
تو بگو،من چرا سخن گفتم؟


"فعل مجهول" فعل آن پدريست
که تو را بی گناه می سوزد
آن حريق هوس بود که در او
مادری بی پناه می سوزد؟