Tuesday, September 11, 2012

دارم از زلف سیاهش گله چندان که مپرس


تمام جمله های کلیشه‌ای که اولین بار نیست شنیده بودمشان
اینبار با یک چیدمان متفاوت

خیلی خسته تر از آنم که احساسم را بنویسم
نه در یک خط ، نه در یک کلمه

بی رحمانه می جنگم
با هر چه که هست
قول داده بودم
نهایتش یک ماه گریه بود و یک عمر خاطره های خوب

من این جمله ها را می دانستم
منتظرشان بودم
تا همین چند ساعت پیش هم احساس می کردم توانایی مواجه با هر چیزی را دارم
ولی حالا کم آورده ام

خسته تر از آن بودم که احساسم را بنویسم
بگویم عاشقانه دوستش دارم
 بگویم بی رحمانه تنها ماندم 
آن هم درست لحظه ای که انتظار نداشتم بیاید

ضد و نقیضم
انتظار داشتم یا نداشتم؟

نمی دانم
امشب از آن شب هایی است که اشک مجال نمی دهد
خاطره باران می شود و می بارد

و من بزرگ می شوم
می ایستم 
راه می روم
می خندم

خدایا
دلم خنده می خواست 

ته تمام دلهره هایم نوشتم
 "خداحافظ" 

تمام احساسم حسرت شد و بغض ، آرام در سکوتم ترکید
پشیمان شدم ، گریه کردم ، آخرش هیچ نبود
من میدانستم

کاش فقط همین امشب کسی بود که زار زار در آغوشش اشک می ریختم
آغوش خواهرم
زانوی مادرم
شانه های پدرم
همین ها کافی است برای اینکه باور کنم 
همین ها کافی است تا به آن کلمه نیندیشم

"خداحافظ"

حالا با این همه تنهایی، تنها ماندم
و باز نقطه ، سر خط


Fati
شب بیست و یکم شهریور ماه 1391




پ.ن: تفعل زدم به حافظ ، گفت "دارم از زلف سیاهش گله چندان که مپرس" همین


Monday, September 03, 2012

فراموشی و خاموشی


هر چه قدر دور
 ولی هست کسی
که من اندازه ی دستان خدا
دوستش میدارم

Sunday, August 26, 2012

اعتراف به عشق‌های نهان

انگار باید عادت کنی به رفتن آدم‌هایی که دوستشان داری

 بی‌قراری ندارد
باور کن ، عادت کن

منتظر بمان ، اگر کسی ارزش انتظار تو را داشته باشد

برای دانستن ارزش هایت بعضی وقت ها یک سال ، دو سال ، سه سال و یا خیلی بیشتر زمان می خواهی
تازه بعد از این همه سال ممکن است مسیرت را اشتباه انتخاب کرده باشی
باز باید برگردی ، دور بزنی ، جاده اصلی و دوباره مسیر جدید

من همیشه از این تکرار بیزارم
از رفتن آدم ها
از نبودنشان
از دلهره‌ی فراموشی
از دلتنگی ها
از دور زدن در انتهای جاده ی بن بست

نمیدانم
انگار در این زندگی قرار است یاد بگیرم که کسی نمی ماند
نه با من ، نه برای من


Sunday, July 29, 2012

دلتنگی ها


من با نگاه تو آغاز می شوم، بیا
مانند غنچه ‌ گلی باز می شوم ، بیا

من هر چه هست فدای تو می کنم
امشب برای تو طناز می شوم ، بیا

بین من و تو سکوت است و مه ولی
من با سکوت تو آواز می شوم ، بیا

پایان ندارد آمدنت ، لحظه ی منی
من با نگاه تو آغاز می شوم، بیا


Fati
هشتم مرداد ماه 1391

Monday, May 21, 2012

تو می روی و دیده ی من مانده به راهت




بوسه های گسِ بی رنگ و لعاب
 شهر خاکستری افکارم

روبرو دره، در فاصله ی یک قدمی
 پشت سر خاطره، در فاصله ای دور و پر از نور و غرور

 جمع این ها شده یک دغدغه ی سرگردان
 جمع این ها شده تصمیم میان قدمی رو به جلو یا دویدن به عقب
 جمع این ها شده دلتنگی من

پشت هر بوسه ی تو ، اشک های دل من
خنده هایم همه تکراری و گنگ

غم ویرانی من بعد از تو
غم ویرانی من در گذر خاطره ها
غم این فاصله ها
غم رفتن ، غم ماندن ، غم دوری از تو

کاش می شد کسی این فاصله را بر می داشت

چشم هایم را می بندم آرام
 یک قدم رو به جلو
روبرو دیگر هیچ
پشت سر دیگر هیچ
بوسه ها رنگ عزا
ناله های کسی از آن بالا

 زندگی یعنی پوچ ، زندگی یعنی هیچ
یک قدم رو به جلو
و خداحافظی و تنهایی


 Fati
 اول خرداد ماه 1391

Monday, April 11, 2011

تقدیر بارانی

"برای علیرضا"


سهم دلتنگی من قطره اشکیست که در پشت قدم های تو آرام چکید
نه کلامی
نه نگاهی
آسمان ابری و باران نم نم می بارید
در نگاهم غم هجران تو و چشمانت
در نگاه تو نمی دانستم چیست ولی

کسی آرام قدم برمی داشت
و صدای باران می آمد
سهم دلتنگی من باران بود
و کسی آرام آرام قدم برمی داشت

دور می شد از من
از من و شعر من و چشمانم
از من و آغوشم
سهم دلتنگی من دوری بود
و نگاهی که قدم هایش را می نگریست

زجه هایم به خدا هم نرسید
کسی از جنس صداقت
کسی از جنس نگاهم
کسی از جنس محبت
دور می شد از من
از نگاه من و از شعر من آرام قدم برمی داشت

سهم دلتنگی من یاد چشمانش بود
سهم دلتنگی من باران بود
سهم دلتنگی من رفتن اوست
و نگاه باران که به پندار دلم می خندید
سهم دلتنگی من قطره باران ها بود
که مرا در تنش رفتن او گم می کرد

محو می شد در باران کم کم
و نگاهش شاید تا ابد در دل من می ماند

سهم دلتنگی من قطره های اشکی است که پس از رفتن او گونه هایم را شست

Fati
اول فروردین 1390

Saturday, June 26, 2010

خواب ها نشانه اند

خیره می شوم به نقطه ای نامعلوم
بی هوا می پرسم
آیا هنوز کسی هست که دلش برای من تنگ شود؟
صدایی نمی آید
می دانم کسی نیست
تنهاتر از آنم که حتی اندیشه ی وجود انسانی آرامم کند

خیره می مانم به عمق خالی احساس ترس عمیقی که نمی دانم ازکجا می آید و سراسر وجودم را می گیرد
فریاد می زنم آیا کسی هست که دلش برای خنده های من تنگ شده باشد؟

باز هم سکوت است و سکوت
می دانم باز هم کسی نیست
و من هم تنهاتر از خدا ، تنها می مانم

شب آرام دستش را بر روی پلک هایم می کشد و چشمانم را می بندد
و من باز هم در خواب مسافری را می بینم که بی هوا می رود
و من فریاد زنان در پی اش می دوم

بیدار می شوم
خواب ها نشانه اند
کسی در خواب بود
و من به دنبالش می دویدم

آی مردم
کسی هست؟
هنوز هم کسی هست که دلش برای من تنگ شود؟

کوچه های بی قراری
یکی پس از دیگری
می گردم
تک تکشان را
کسی انتظارم را نمی کشد
پس من چرا انتظار دارم؟

زندگی می شود کابوس مرگ فرار یک آدم
می شود اسیر رویای وجود
می شود دروغی پوچ که نمی دانم باورش کنم یا نه

آی ، آی ... با تو هستم
تو که خواب مرا ربوده ای
کجای دلتنگی شب پنهان شده ای؟
کجای این بی رحمی آغوش بسته ای؟

از تکرارش خسته نمی شوم ، فریادش می زنم
و هنوز هم باور دارم
خواب ها نشانه اند
فریاد می زنم آیا کسی هست؟

آسمان روشن می شود
خدا می درخشد
دست هایش را می گیرم
و باور دارم همیشه کسی هست که انتظارم را می کشد

Fati
بیست و دوم خرداد 1389


Thursday, December 31, 2009

گنه کردم ، گناهی پر ز لذت


هیس ، آرام بمان
و دگر در شب هجران رخش اشک نریز
هیس ، آرام آرام
به دلت گو شود از نفرت عشقش لبریز

کسی اندوه دلت را نشناخت
و کسی بارش چشمان سیاه تو ندید
و صدایی که مرتب می گفت
عاشقم عاشقم اما نشنید

هیس ، آرام بمان
هرچه بوده است گذشته است دگر
کاش فریاد تو را می فهمید
و بدانست که عاشق شده ای بار دگر

آینه خیره به چشمانم بود
سعی می کرد که آرام کند جسم مرا
روحم اما تپش قلب مرا می فهمید
و تداعی می کرد نقش چشمان تو را

همه چیز از لب شیرین تو آغاز شد و
همه چیز از تن گرم من و آغوش تو بود
همه چیز از شب تاریکی بود
که نوای تو برای دل من نغمه سرود

دست های تو مرا می پیمود
دست های تو مرا می رقصاند
و من از بودن فردا ناگاه
برق چشمان سیاه تو مرا می خنداند

تا سحر مست کنارت ماندم
تا سحر نام تو را می خواندم
تا سحر نقش رخت را در دل
قاب می کردم و می چسباندم

دست من روی رخت می لغزید
دست من نقش تورا باور داشت
دلم اندوه غمی بود که کاش
کاش یک بار مرا عاشق خود می پنداشت

من کنار تو فراموش شدم
من کنار تو به یکباره شکفتم از نو
شب تاریک مرا رنگ زدی
باز فریاد زدم های ، نرو

شبی در گوش سیاهی گفتم
که من از عشق تو فارغ شده ام
لیک فریاد زدم آن شب باز
آی دنیا ، من عاشق شده ام

شب من بود آن شب
شب عاشق شدن و روییدن
شب یک زندگی تازه و نو
شب عطر بدن گرم تورا بوییدن

سحر آرام آرام آمد و رفت
صبح شد ، باران هم می بارید
در دلم غصه هجران تو باز
بی هوا مست شد و می نالید

صبح شد ، چشم گشودی از نو
و من آرام در گوش تو گفتم سلام
تو مرا بوسیدی ، خندیدی
و نفهمیدی باز حزن و اندوه کلام

موقع رفتن چشمان تو باز
ابر اندوه دلم می نالید
کسی انگار که دستانش را
به دل کوچک من می سایید

روی بیداد تنم می لغزد
رد دستان تو اما هر شب
باز هم قصه هجران آمد
و من و یاد تو و ناله و تب

آینه باز به من می خندد
شب دگر در دل من خواهد مرد
شب تداعی همان عشقی بود
کامد و روح مرا با خود برد


"Fati"
نهم دی ماه 1388


Saturday, September 12, 2009

تقدير


خسته از تكرار لحظه ها
پشت تابوي غربت
پشت بيداري شقايق ها

تمام مي شوم
دستم مي ماند يادگاري
يادگاري از لحظه هاي با تو بودن
يادگاري از احساس چشم هايت

خسته مي شوم
خيلي
من مي دانستم دختر همسايه مي ميرد
براي همين ديروز در خواب برايش گريه كردم
ولي فردا مرد
من زودتر از تمام خاطره هايش مي دانستم ديگر تكرار نمي شود
او رفت و پاييز هم آمد

من با پاييز مي خندم
من خسته ام
خيلي بيشتر از تمام آن روزهايي كه لبخند داشتم

من باران مي شوم
من مي بارم
من دلم براي خودم تنگ مي شود
من فكر مي كنم در آرزوي دوست داشتن كسي گم شدم
من فكر مي كنم احساسم هرز مي رود
من حتي فكر مي كنم هيچ كس لياقت دوست داشتن ندارد

من خسته ام
اين مرحله از زندگي سخت است
من هيچ وقت تا اين مرحله نيامدم
من بازي را بلد نيستم
من از خدا هم گله دارم

من به خدا گفتم كه دوستش دارم
من حتي نمي دانم چرا؟ براي چه؟

من دلگيرم
من ديشب با خدا جنگيدم
من خدا را شكست دادم
من خدا را كشتم

من حتي نمي دانم خدا چه كسي است
من اسمش را مي دانم
مثل اسم خيلي هايي كه هنوز نمي شناسمشان
مثل حافظ كه اسمش را مي دانم

خسته مي شوم
از خرافات
از تقدير
از تقديري كه رقم خورده و من اجرايش مي كنم
از تقديري كه هست و مرا به بازي گرفته
از هر چه مي گويند قسمت است بيزارم
من قسمت خودم را انتخاب كرده ام
من خودم قسمت خودم را بر مي دارم

من ديشب هم خواب ديدم
خواب چشمانش را
من او را مي خواهم
امروز خيلي بيشتر از ديروز و فرداها
من با او هم مي جنگم

من اجبارم
اجبار آفرينش
سكوت اجباري ، فرياد اختياري
خسته شده ام

من روزي هزار بار دوستت دارم مي خواهم
من به قانون زمين احترام نمي گذارم
من دروغ نمي گويم ولي دلم دروغ مي گويد

من دوستت دارم
دلم هم دوستت دارد
پس چه كسي دروغ مي گويد كه تو از من دوري؟
تو كه دوستم داشتي؟
نه؟
نه؟

من فكر مي كنم شايد يك روز ، يك روز خيلي نزديك مي ميرم
همان روزي كه دختر همسايه آينه را مي شكند
فرداي عروسي خدا

من هم مي ميرم
من فكر مي كنم بازي هاي سخت فقط براي من است
من كم آورده ام
خيلي وقت است دوريت را طاقت ندارم

خيلي وقت است چشمانم حتي نمي بارند
ولي من مي بارم
دلم مي بارد
من عاشق شدم
من عاشق بودم
خدايا

كجاي اين كره خاكي تقدير اين گونه است؟
اصلا تقدير چيست؟

تمام مي شوم
تمام
نقطه و ديگر هيچ سر خطي هم وجود نخواهد داشت


"Fati"
نوزده شهريور 1388

Saturday, March 07, 2009

دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد؟


گفته بودي كه بيايم چو به جان آيي تو
من به جان آمدم آخر تو چرا مي نايي
"فخرالدين عراقي"



من خرابم امشب
بوي احساس تو مستم كرده است
مست چشمان سياهت گشتم
تر شدم از نگهت

من خرابم امشب
مي همي مي نوشم
و صدايت دل بيمار مرا نيست كه آرام كند

رفتي از ابياتم
رفتي از خاطره ها
من دگر نام تو را با كه توانم گفتن؟
من دگر ياد تو را با كه توانم خواندن؟

باغ احساس مرا برد كسي
خانه خاطره ام ويران شد
مهرباني ها را سوزاندم
آمدم باز به سويت اما
"تو چرا مي نايي"

من دگرگون شده ي دوري تو
من فراسوي محبت خالي
من همه مست كنم ، مست شوم
اما
"تو چرا مي نايي"

تو صدايم كردي
من تو را در غزل حافظ و سعدي ديدم
من تو را مي دانم
من تو را مي شنوم
حس پنهان مرا ، چه كسي باور كرد؟
تو ولي مي داني حس پنهانم را

من دگرگون شده ام
ترس بي پاياني است
اشتياقي است عجيب
ميل رفتن شايد
تو هماني كه مرا دزديدي
من دگرگون شده ام
من تو را مي دزدم
و غزل هايم باز ، پر شود از نگه مست تو و چشمانت
من تو را مي خوانم
من تو را مي دانم
من تو را مي شنوم

آمدم باز به سويت اما
"تو چرا مي نايي"

"Fati"
هجده اسفند ماه 1387

Wednesday, February 25, 2009

بي تو اما


کجاست همنفسی تا به شرح عرضه دهم
که دل چه میکشد از روزگار هجرانش
"حافظ"


نمي دانم چرا امشب نمي آيد به چشمم خواب
و احساسم پر از روياست
و چشمانم كمي باراني و نمناك
نمي دانم
كسي آرام مي گويد كه او امشب همين امشب....نمي دانم نمي دانم

نمي دانم چرا امشب كسي آرام مي گويد كه او مي آيد
و دستان پر مهرش محبت هاي پر احساس مي ريزد به آغوشم
صدايش بغض دردم را به آرامي درون سينه ام خاموش خواهد كرد
نمي دانم چرا امشب به خوابش ديدم و ديدم كه مي آيد
و چشمانش مرا با مهرباني مي دهد پيوند و مي خندد
و من پرواز خواهم كرد
و او پرواز خواهد كرد

نمي دانم چرا امشب كسي آرام مي گويد كه او مي آيد و مي آيد
و من تا خود صبح انتظارش را كشيدم
او نيامد
و من آرام خنديدم
و مي دانم كه او امشب ، همين امشب .... نمي دانم ، نمي دانم

نمي دانم چرا امشب همه افكار من در وصف چشمانش غزل مي خواند و آرام مي گريد
نمي دانم چرا امشب نمي آيد

و باز امشب كسي آرام مي گويد كه ديگر او نمي آيد
و من تا صبح مي گويم كه مي آيد ، كه مي آيد

و فردا باز هم فردا

و حسي باز مي گويد كه او ديگر نمي آيد
و من آرام مي گويم نمي آيد ، نمي آيد
تمام رنگ هاي روشن اميد مي ميرند
چراغي سنگفرش آسمان را مي كند روشن
صداي پاي يك عابر ميان صبح مي پيچد
و من خوابم و مي دانم كه او ديگر نمي آيد

"Fati"
هفتم اسفند ماه 1387


Wednesday, October 08, 2008

فاش مي گويم و از گفته خود دلشادم

تو را صبـا و مـرا آب ديده شد غماز
وگرنه عاشق و معشوق راز دارانند
"حافظ"


در بهاري زيبا كه خداوند در احساس جهان جاري بود
و درختان پر از انگيزه براي بودن
من و تو مست بهار
روي آن نيمكت زير چنار
هر دو چشمانم خيس و دو چشمانت شاد
با صدايي آرام
توي گوشم گفتي دوستت خواهم داشت
من به تو خنديدم و تو سرمست تر از گنجشكان
باز در گوشم گفتي آرام
"فاش مي گويم و از گفته خود دلشادم ، بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم"

سيل شد اشكانم و فقط باريدم
تو ولي مي خنديدي به همه دلهره هاي من و چشمان پر از سيلابم
من برايت خواندم
دوستت خواهم داشت
بيشتر از همه آدم ها
بيشتر از دنيا
بيشتر از همه ثانيه ها

رعد و برقي زد و باران باريد
خيس باران بهار و دو چشمانم خيس
و تو آرام به من مي گفتي
دوستت خواهم داشت

من به تو خنديدم و تو فرياد زدي
دوستت خواهم داشت

لحظه ها بگذشتند
روزها از پس هم
و تو هر روز به من مي گفتي
دوستت خواهم داشت
و دل كوچكم آرام فقط مي باريد
و تو لبخند به چشمان سياهت و دلت قرص تر از ماه ، به من مي گفتي
مهربانم ، دوستت خواهم داشت

چند سالي بگذشت
همه گنجشكان مست
و دو چشمانم خيس
مي نشينم بي تو
روي آن نيمكت زير چنار

خبري از تو و چشمانت نيست
خبري از لب خندانت نيست

خسته از ثانيه ها
باز دنبال همان دوستت دارم ها

تو كجايي امروز كه بگويي دوستم خواهي داشت
راستي دوستم داري يا خواهي داشت؟

من ولي دوستت مي دارم
بيشتر از همه آدم ها
بيشتر از دنيا
بيشتر از همه ثانيه ها

"Fati"
1387/7/7


Friday, September 05, 2008

امشب دلم براي كسي تنگ است


تو را مي خوانم
با سكوتي خيالي
با نوايي پر از طنين احساس

تو را مي خوانم
ازچهارچوب پنجره اميد
و از لابلاي لبخند خوشبختي
تمام وجودم مي لرزد و تو نمي آيي

لاجرم فريادت مي زنم
از پشت تمام ابرهاي پنهان
در كنار رسوب جاده هاي تهي
و فراسوي تصور درختان
تو را مي خوانم و تهي مي شوم از هستي
تو را مي خوانم و باز مي رويم و مي رويانم
تو رامي جويم
در تك تك دو بيتي ها
در غزل ها ، در تمام شعرهاي نو

تو را گهگاهي از باران مي خواهم
و گهگاهي هم از تار و پود سنگفرش كوچه ها
و چون نمي يابمت به سراغ دفترم مي روم
و در عرياني صفحاتش به دنبالت خواهم گشت

مي دانم تو روزي باز خواهي گشت
مي دانم مي آيي و لذت لحظه ها را با غزل هايت فرياد مي زني
مي دانم كه با نسيم مي آيي
و يك روز دفترم از شعر تو لبريز خواهد شد
و ديگر هيچ برگي طعم عرياني را نخواهد چشيد

مي دانم تو روزي باز خواهي گشت
و تمام گنجشكان ، تمام درختان ، تمام گل ها
و حتي باران هم نام تو را خواهد خواند

پرستو ها هم مي آيند
نسيم مي رقصد و لاله ها هم با آمدنت اشك شوق مي ريزند
و من عاشق تر از پيش دوستت خواهم داشت
ساده و بي ريا
تو مي آيي و مرا با خود مي بري
به انتهاي وجود
و حسرت لحظه ها را از شعرهايم مي دزدي
و ديگر هيچ انتظاري باقي نخواهد ماند

و من مي دانم
تو روزي باز خواهي گشت

"Fati"
1387/6/15

Monday, August 18, 2008

دلتنگي هاي آدمي را باد ترانه اي مي خواند


نمي آيد
توقع داري چه بنويسم وقتي هيچ چيز بوي باران را ندارد غير از چشمان من

از كه بنويسم وقتي هيچ كس ، در كوچك قلبم را نمي كوبد
از كه بگويم؟

از تو ، از خاطره هايمان ، از امروز يا از فردا؟
از چه بگويم كه چشمانت نبارد و چشمانم نبارد

دلم گرفته است ، براي تو ، براي باران ، براي او دلتنگم
انتظار مي كشم براي باران
براي تو و شايد روزنه اي از نور

من از جدايي مي ترسم و از باران گله دارم كه چرا نمي بارد
من از خدا هم گله دارم
خدايا

مي آيي و مي روي ، مي آيم و مي روم
و هر دو غريبه اي بيش نيستيم
انگار نه انگار كه يك روز باران دست هايمان را در دست هم گذاشت و برايمان خنديد

و امروز من اينجا و تو ... و تو ... و تو
راستي خانه ات كجاست؟
كجايي كه هر چه مي گردم نمي يابمت

كجايي كه چنان دلتنگت گشته ام كه نمي داني و نمي بيني؟

مي خندم ، بعضي وقت ها
و مي گريم

تو نيستي و انگار هيچ كس نيست
و شايد هيچ كس هم نباشد

دلم برايت تنگ شده است
براي تو
راستي تو كجايي كه هر چه مي گردم نمي يابمت حتي در باران

شايد بميرم و تو هيچ وقت بر مزارم حتي شاخه اي گل هم نياوري

دلم برايت تنگ شده است
ديشب خواب ديدم كه مي آيي و مرا با خود سوار نسيم مي كني و مي خندي

سلام
مي شناسي؟

"Fati"

Thursday, July 24, 2008

مي و ميخانه


در محفـل ما ســاغر خوبان
برخيز و شراب ناب گـردان

پنهان مشو شمع طرب افروز
پروانـه شـو و جهان بسوزان

دي ديـد مـرا و رخ بگــرداند
چون غنچه كز عنـدليب پنهان

رخســاره نمـا ، پيـاله پـر كـن
از عاشق خود تو رو مگردان

بـاز آي كـه دل اسيــــر دارم
مدهوش توام در عين نقصان

دوش از در ميخانه برون شد
با جام مي و شـــراب جوشان

اندر طلبش هزار و يك شـب
شاهد بگـريست همچو باران

"Fati"
تيرماه 87

Sunday, July 13, 2008

سكوت تنهايي


چشمانم را غبار مي گيرد ، غبار سر درگمي
از عدم مي آيم ، خنده مي شوم ، مي بارم و خواهم رفت
ترانه خواهم سرود براي احساس بي كران مفهوم زندگي
و غزل خواهم گفت براي پندار بي احساس تو
فرشته ها مي آيند
دستانم را مي گيرند و من قاه قاه مي خندم
در سماع خواهم رقصيد
مي مي نوشم
مست مي شوم
و دروغ مي گويم و شايد راست

غبار وجودت در چشمانم شعله مي كشد
و من تشعشع احساست را مي بلعم و سر خوش از وجودت مي درخشم

بر تار دلم زخمه مي زند
نغمه مي شوم ، فرياد مي زنم نوايت را
دلنواز تر از صداي باران مي نالم
بوسه نگاهت غنچه نشكفته احساسم را مي روياند و صدف هاي ريز را بر روي گونه هايم مي لغزاند
مي بارم ، خيلي آرام تر از نسيم خيالت
مي رويم همچون گل مهتاب در سياهي باغ خاطراتت
به حرمت بودنت امشب براي باغچه گل يخ جشن مي گيرم

مي مي نوشم
مست مي شوم
مي رقصم و فقط راست مي گويم
عقربه ساعت مي چرخد و مي خندد
باد زوزه مي كشد
سايه ات در تنهايي خيالم مي رقصد و تابلو احساسم را خط خطي مي كند
تهي مي شوم از هستي پست جسم تنهايم
بال مي گيرم ، پر پر مي زنم و قاه قاه مي خندم
و باز از دل قطره اي اشك خواهم روييد
واژه هاي غم را از دفترم مي شويم
و جرعه اي اميد بر صفحاتش مي پاشم
آرام مي خندم ، مي رقصم
كلمات را از سهراب و جمله ها را از دفتر سيمين مي دزدم
و شعر سكوت تنهايي را به يادت مي نويسم

"fati"
1387/4/23

Tuesday, June 10, 2008

روز و شب خوابم نمي آيد به چشم غم پرست


و من خواهم رفت ، دلم را با خود خواهم برد و از بام آرزوهايت خواهم پريد


در طلب چشمانش شايد بايد گريست
و در نياز آغوشش شايد فقط بايد خواند

مهربان تر از تنهايي و بهتر از هر چه كه هست مي ماند
مي دانم كه صبح مي آيد

مي شمارم ستاره ها را
صبح كه مي شود او مي آيد
با دريايي از ستاره ها
كه از آغوش آسمان برايم به ارمغان آورده
يك يك آن ها را بر روي موهايم مي نشاند
و من از برق ستارگان مي درخشم
و او از لبخندم مي خندد

مي شود در آغوشش آرامش را يافت
و شايد زندگي ابدي را
در بوسه هايش غرق مي شوم و مي ميرم از وجودش
و با نگاهش باز زنده خواهم شد

او مي آيد ، ساده تر از نسيم ، پررنگ تر از جعبه مداد رنگي هايم
او مي آيد تا صبح رنگ تازه اي به خود گيرد و بتابد در آسمان دلتنگي هايم

و من از گرماي وجودش مست خواهم شد
و از كلامش لبريز
از نگاهش سيراب خواهم شد و از لبخندش خواهم مرد

او مي آيد ، مي خندد و من از لبخندش خواهم مرد
او مي آيد و من مي ميرم

او مي آيد
دلپذير تر از تمام دنيا و بي ريا تر از همه زندگي
او مي آيد

چشمانم را خواهم بست
در توهم وجودش سيراب خواهم شد
او مي آيد
شايد در افكارم و در روياهايم مي آيد

چشمانم را مي گشايم
خيالم پر مي كشد
او مي رود
و در آرزوها گم مي شود
او مي رود
و من غرق خواهم شد

او مي رود تا من باور كنم كه شب ستاره هايش را به من هديه نخواهد داد
او مي رود تا من ايمان بياورم كه در بوسه هاي كسي غرق نخواهم شد
او مي رود
مي رود
و من در ابهام پرسش ها مي مانم
و در آرزوي آمدنش باز چشمانم را خواهم بست


"Fati"
سحرگاه بيست يكم خرداد هشتاد و هفت

Tuesday, May 13, 2008

شب نامه



اي تن كوچك گلبرگ گل باغچه كوچكمان
من همانم كه به پندار همه لبخندت در دل كوچك شب مي رويم
و تو مدهوش تر از لبخندي به لبان من و او مي خندي

مي توان گل داد در شوق وجودت اكنون
باز كن پنجره را و همه غم ها را بيرون ريز
گل مينا پر كن گلدان را
و قناري تو بخند و بخوان در وصفش

رقص كن ، چرخ بزن
وه كه امروز همه گل لبخند به هم هديه دهند

و تو سرمست شوي از قدمت بر گلزار
و دل باغچه كوچكت امشب شايد،عاشق و واله و شيدا باشد

مي خرامد بل بل
مي بنوشد هر گل
و به ديدار تو امشب همه مست آمده اند

جشن گل ها امشب ، همه از آن تو است
و همه مي خندند
و همه مي خوانند

"Fati"
1387/2/24

Thursday, April 24, 2008

تو مگر نان داري؟



آدمك تنها ، بر سر مزرعه اي بنشسته
مزرعه خالي است از سبزي و آب
آدمك بي كار است
مي نشينم پيشش

آدمك مي پرسد
"تو مگر مي داني چه شده كه چنين گشته ده كوچك ما"

من به او مي گويم

آدمك برق صداقت ديگر در چشمان كسي پيدا نيست
تو اگر ديدي ، شك كن
شايد آن تابش خورشيد بود

آدمك مردم آبادي ما نان ندارند كه در آب روان خيس كنند و درخت گردو خشكيده
نان و گردو و پنير قيمت جان من و ما شده است

آدمك مزرعه ات را بنگر
هيچ چيز در آن نيست
همه را دزديدند
مردم ما همه مي دزدند از يكديگر
گاه يك دانه نان
گاه يك دانه قلب
گاه جان از هم مي گيرند به زور

آدمك در خوابي
چشم بگشا و ببين
كه اگر شانس شود يار تو در اين دنيا
تو شوي خان ، شايد خانزاده
و دگر هيچ كسي به دو دستان دراز تو نخواهد خنديد
و اگر نه تو فقط آدمك جاليزي
و دگر حتي آن بچه كلاغ از نگاه تو نخواهد ترسيد
و نشيند بر دستان درازت و سرت را كند او تكه و پاره بد بخت

آدمك اينجا مردم گوشهاشان كر گشته و دو چشماشان كور
هيچ كس نشنود اندوه كسي را ديگر

آدمك ، مردم آبادي ما
اگر از جنس بزرگان گردند ، نانشان در روغن خواهد بود
و اگر نه شايد همه مجبور شوند كه تو را بيرون انداخته
و خودشان آدمكي بر سر جاليز شوند
و هر از چند دو دستاشان را رو به بالا ببرند
تا كه شايد دو كلاغي بپرند

آدمك اينجا هيچ ، بر سر جاي خودش نيست دگر
شب همه بيدارند و همه غم دارند
و اگر خواب به چشم آنها باز آيد ، خوابشان كابوس است

آدمك نيم نگاهي به نگاهم انداخت
ليك لبخند زدم

آدمك گفت برو
و پس از رفتن من ، آن كلاغ كوچك هر دو چشمش را كند

"Fati"
1387/2/5

Monday, April 07, 2008

من اگر بنشينم ، چه كسي برخيزد



غرق ابهام عجيبي است دلم
شب سكوتي است كه مي پندارم همه در خواب خوش اند
من ولي بيدارم
و تو شايد بيدار
و همه شايد بيدار شوند
چه شده امشب باز


مي شمارم آرام دانه ي باران را
همه در خواب خوشند

و من از باران خواهم پرسيد چه كسي گريه چنان سر داده؟

چه كسي اشك بريزد اينچون كه شب كوچك ما خيس شده
شهر ما خيس شده
و همه بيدارند

و جواب باران
اشك ريزاني و زاري است فقط

خواب تا كي بايد؟
چه كسي در خواب است؟

و ببارد باران
و چنان مي باريد كه همه بيدارند
و همه مي پرسند
چه كسي گريه چنان سر داده؟

غرق ابهام عجيبي است دلم
صبح در پشت نگاه خورشيد منتظر مانده
و ليكن باران همچنان مي بارد
و نگاه صبح را مي شويد

همه در خواب خوشند
آي مردم صبح است
همه تان خوابيديد
نور خورشيد همين جاست
بياييد ، ببينيد
باران مي بارد

آي مردم صبح است

ليك مردم همه در خواب خوشند

من ولي بيدارم
و تو شايد بيدار
و همه شايد در خواب خوشند

كاش بيدار شوند
و ببينند كه خورشيد كنون پشت خاكستري ابر كبود
مي كشد سر به دل صبح سياه

و نمي خواهد باران كه بتابد خورشيد

همه در خواب خوشند
من و تو بيداريم
و همه شايد بيدار شوند

"Fati"
1387/1/7