Tuesday, November 30, 2004

دلم گرفته از آن و از این



بازم اومدم نوشتم...آخه همش دلم می گیره

ساقیا بده جامی زین شراب روحانی
تا دمی بر آسایم زین حجاب ظلمانی
طرِِّهً پریشانش دیدم و به دل گفتم
این همه پریشانی بر سر پریشانی
بی وفا نگار من،می کند به کار من
خنده های زیر لب،عشوه های پنهانی
دین و دل به یک دیدن باختیم و خرسندیم
در قمار عشق ای دل کی بود پشیمانی
خانهً دل ما را از کرم عمارت کن
پیش از آنکه این خانه رو نهد به ویرانی
ما سیه گلیمان را جز بلا نمی شاید
بر دل بهایی نه،هر بلا که بتوانی

شیخ بهایی
.................
می خوام یه چیزی بگم
من نمی دونم آدما چرا بعضی وقتا این قد از خود راضی می شن
بعضیا فک می کنن از همون اول که به دنیا اومدن دکتر مهندس بودن
نمی دونن شاید اونا هم یه روز هیچی نبودن و کم کم یاد گرفتن
ولی از تو توقع دارن همه چی بلت باشی و بفهمی
17 روز دیگه کنکور دارم
یادتون نره واسم دعا کنید
حداقل اینجوری روی خیلی از این آدما رو کم می کنم
از همین آدمایی که خودم دیدم زمان لازم بوده تا چیزی
یاد بگیرن...ولی حالا که به ما رسیدن
باید همه چی بلد می بودیم

Saturday, November 13, 2004

خستگی



ای شب از رویای تو رنگین شده
سینه از عطر تو هم سنگین شده
ای به روی چشم من گسترده خویش
شادیم بخشیده از اندوه بیش
همچو بارانی كه شوید جسم خاك
هستی ام ز آلودگی ها کرده پاک
ای طپش های تن سوزان من
آتشی در سایه مژگان من
ای مرا با شور شعر آمیخته
این همه آتش به شعرم ریخته
چون تب عشقم چنین افروختی
لاجرم شعرم به آتش سوختی
ای دو چشمانت چمنزاران من
داغ چشمت خورده بر چشمان من
بیش از اینت گر كه در خود داشتم
هر كسی را تو نمی انگاشتم
---------------------------------
نمی دونم از کیه ..... ولی خوشکله

Sunday, October 31, 2004

مرخصی



سلام
خوب با اجازتون اومدم مدت 2 ماه از حضورتون
مرخصی بگیرم......آخه بیست و هفتم آذر ماه
کنکور دارم......واسم دعا کنید
اگه قبول شم خیلی خوب میشه
خلاصه خیلی واسم دعا کنید

Wednesday, October 27, 2004

salam



دل من دیر زمانی است که می پندارد
دوستی نیز گلی است
مثل نیلوفر و یاس
ساقه ترد وظریفی دارد

------------------------------------
یادمان باشد اگر گل چیدیم
برگ و خار و گل وگلبرگ همه
همسایه دیوار به دیوار همند

-----------------------------------
آه افسوس که در برقه ات
شادمانه در دل گریستم

--------------------------------------
تو تنها می روی
بی من
برای من
بهایم چیست؟؟؟
اشک می ریزم
بیا
برگرد
پیش من

----------------------------------------

امروز صبح باز قلبم بهم دروغ گفت
گفت دیگه دوست نداره
هرچی بهش التماس کردم
بهم گفت تو جوونی ، نمی فهمی
گفتم ولی من دوسش دارم
گفت:اون چی؟؟؟اون که تورو نمی خواد
قسمش دادم
گفته می ذاره دو سه روزی فک کنم
شاید راست بگه

--------------------------------------

شاید تو یه جدال سخت با سرنوست
با پوز زمین بخوری
-----------------------------------------

دیگه خستم
فردا صبح می رم دادگاه تقاضای طلاق میدم
:عزیزم من دوست دارم
دیر گفتی

---------------------------------------------

بعضی وقتا یه عزیزم گفتن به یکی
از صد تا فحش هم بدتره
من امروز شنیدم

-----------------------------------------

من بهت کمک می کنم
ولی درست لحظه ای که می خوامت
می ری
از زندگی بدم می یاد
وقتی می ری سبزه ها رو له نکن
من با اشکام آبشون دادم

-----------------------------------------

اگه توقع یک لحظه دیدنت خودخواهیه
من خودخواه ترینم



Tuesday, October 26, 2004

GOD



God is not going to ask me how much I made.
He will ask me how much I gave.

God will not ask me about the size of my house.
He will ask me did I invite Him in.

God will not ask me about the elegance of the neighborhood.
He will ask me how I treated my neighbor.

God will not ask me what kind of car I drove.
He will ask me did I give those with no car a ride.

God will not ask me about the beauty of my wife.
He will ask me did I treat her with love.

God will not ask me about the style of my clothes.
He will ask me did I help clothe others.

God will not ask me the size of my bank account.
He will ask me how much is in my heavenly account.

God will not ask me how many children I fathered.
He will ask me if I was a good father to my children.

God will not ask me did I achieve fame.
He will ask me about my reputation.

God will not ask me if I traveled the world.
He will ask me did I improve the world.

God will not ask me about the troubles that I had.
He will ask me if I helped comfort the troubled.

God will not ask me if I did miracles in the name of His Son.
He will ask me if I really knew Him.

Sunday, October 24, 2004

چرا



My mother used to ask me:
"What is the most important part of the body?"

Through the years I would take a guess at what I thought was the
correct answer.

When I was younger, I thought sound was very important to us as
humans, so I said, "My ears, Mommy."
She said, "No Many people are deaf.
But you keep thinking about it and I will ask you again soon."

Several years passed before she asked me again. Since making my
first attempt, I had contemplated the correct answer. So this
time I told her, "Mommy, sight is very important to everybody,
so it must be our eyes. She looked at me and told me, "You are
learning fast, but the answer is not correct because there are
many people who are blind."

Stumped again, I continued my quest for knowledge. Over the
years, Mother asked me a couple more times and always her answer
was, "No, but you are getting smarter every year, my child."

Then last year, my grandpa died.
Everybody was hurt.
Everybody was crying.
Even my father cried.
I remember that especially because it was only the second time I
saw him cry. My Mom looked at me when it was our turn to say
our final good-bye to Grandpa.

She asked me,
"Do you know the most important body part yet, my dear?"

I was shocked when she asked me this now.
I always thought this was a game between her and me.
She saw the confusion on my face and told me,
"This question is very important.
It shows that you have really lived in your life.

For every body part you gave me in the past, I have told you was
wrong and I have given you an example why.
But today is the day you need to learn this important lesson."

She looked down at me as only a mother can.
I saw her eyes well up with tears. She said,

"My dear, the most important body part is your shoulder."

I asked, "Is it because it holds up my head?"
She replied, "No, it is because it can hold the head of a friend
or a loved one when they cry.

Everybody needs a shoulder to cry on sometime in life, my dear.
I only hope that you have enough love and friends that you will
always have a shoulder to cry on when you need it."

Then and there I knew the most important body part is not a
selfish one. It is sympathetic to the pain of others.

People will forget what you said...
People will forget what you did....
But people will NEVER forget how you made them feel.



Saturday, October 23, 2004

چیه مگه



دوست دارم گریه کنم ، جیغ بزنم ، داد بکشم
دوست دارم هزارتا فریاد بکشم
دوست دارم تو آسمون ابر بکشم
رو همه ستاره ها خط بکشم
دوست دارم یه کلبه تنها بکشم
واسه از دست دادنت آه بکشم
دوست دارم تنهایی رو صدا کنم
تو منو دوست نداری ، چرا باید خدا خدا خدا کنم
دوست دارم یه روز تو هم پیشم باشی
تو همیشه دوست داری بی من باشی
دوست دارم قهر کنم و برم دیگه
زندگی چیه مگه بی تو دیگه.....

Thursday, October 21, 2004

می شناسی؟؟



سلام
یادم باشد امروز باز به تو سلام کنم
سلام
می شناسی؟؟؟؟؟
چندین بار است در
پس این کوچه ها سلامت کرده ام
می شناسی؟؟؟؟؟
همان رهگذر تنها
همان که روزی با روی باز به او سلام کردی
نمی دانم چرا دگر سلامم را جواب نمی دهی؟؟؟؟؟
ولی من باز هر صبح بعد از یک جدال سخت
به رویت لبخند می زنم
و به تو می گویم
سلام
چه حس سختی است
که من برایت غریبم
چه حس تلخی است که سلامم دگر هیچ معنایی ندارد
نمی دانم شب چه از من ربود؟؟؟؟
تورا؟؟؟؟
شاید خودم را از خودم ربود
و تو می روی
من می خندم
شاید روزی با تمام آرزوهایم
بمیرم
و تو بر سر مزارم گل بیاوری
گریه کنی
سلام
مرا می شناسی؟؟؟؟؟
همان که به امید جواب سلامت چندین بار در خم کوچه منتظرت ماند
می شناسی؟؟؟؟؟
همان که شب ها به امید صبح ، و شاید به امید تو اشک ریخت
همان که خواب خوشش هیچ شبی بی اشک معنا نداشت
مرا می شناسی؟؟؟؟
همان که با امید حضور تو وجودش کمرنگ شد
و با یاد تو مرد
و شاید در آرزوی تو
می دانم که نمی شناسی

Tuesday, October 19, 2004

تصادف



دیروز بعد از تمرین
با خاله سوسکه سوار تاکسی شدیم
خلاصه
سر یه فلکه راننده اومد آرتیس بازی دراره
جناب آقای کامیون هم مستقیم اومد وسط ماشین
خلاصه ماشین با یه تکان بسیار محکم خورد به جدول
و خاله هم با کله رفت تو شیشه
منم محکم خوردم به خاله
من و خاله هم پیاده شدیم از ماشین
ولی همین که پیاده شدیم
خاله قش کردو سرشم خون اومد
زنگ زدیم آمبولانس اومد و با خاله رفتیم بیمارستان
خاله همش گریه می کرد منم گریم گرفته بود
خلاصه چون من اونجا پارتی داشتم
سریع از خاله سیتی اسکن کردن
ولی ضربه مغزی نشده بود شکر خدا
بعدشم بردنش بخش و سرشو بخیه کردن
مجبور شدن موهای خاله رو بچینن
خاله هم همش گریه می کرد
خلاصه تو این مدت الناز هم با باباش اومد
الناز هم فقط گریه می کرد
بعدشم یه سرم به خاله وصل کردن و 2 ساعت بعد مرخصش کردند
دیشب هم که بهش زنگ زدم حالش خیلی بد بووووووود
واسش دع_______________________ا کنید



Thursday, October 14, 2004

ماه عسل



دختر خاله عزیزم امروز بعد از چهار سال
با آقاشون رفتن ماه عسل
تو این چهار سال تا می یومدن برنامه ریزی کنن واسه عروسی
یکی می افتاد می مرد
اغلب هم فامیل درجه یک
آخرش هم امروز رفتن ماه عسل
یه خبر خوب دیگه
فهیمه گلی دوست عزیزم و آقا افشین هم
امروز عقد کردن
لی لی لی لی لی لی لی لی
مبارک مبارک عروسیشون مبارک
ناراحت نباشید،نوبت شما هم می شه

Monday, October 11, 2004

ذره




مهرخوبان دل و دین از همه بی پروا برد....رخ شطرنج نبرد آنچه رخ زیبا برد
تو مپندار که مجنون سر خود مجنون گشت....ازسمک تا به سهایش کشش لیلی برد
من به سر چشمه خورشید نه خود بردم راه....ذره ای بودم و مهر تو مرا بالا برد
من خس بی سر و پایم که به سیل افتادم....او که می رفت مرا هم به دل دریا برد
جام صهبا ز کجا بود مگر دست که بود؟....که در این بزم بگردید و دل شیدا برد
خم ابروی تو بود و کف مینوی تو بود....که به یک جلوه ز من نام و نشان یکجا برد
خودت آموختیم مهر و خودت سوختیم....با بر افروخته رویی که قرار از ما برد
همه یاران به سر راه تو بودیم ولی....خم ابروت مرا دید و ز من یغما برد
همه دلباخته بودیم و هراسان ز غمت....همه را پشت سر انداخت ، مرا تنها برد
..........................نمی دونم از کیه........................

دیشب داشتم تست می زدم این شعرو خوندم
منم خوشم اومد نوشتمش اینجا
نوشته بود اینا همه خطاب به خداست
ولی من فکر نمی کنم

Sunday, October 10, 2004

تحقير



نباشی open mind شايد اگه
داخل يه جمع بدون اينکه کسی بخواد تحقيرت کنه تحقير شی
چرا آدما اين همه فرق می ذارن بين همديگه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

Monday, October 04, 2004

رقیب



احساس می کنم یه آدمیم که هیچ کس دیگه دوسم نداره
حتی همون یه نفری که مطمئن بودم دوسم داشت
فقط تو زندگیتون هیچ وقت سعی نکنین جای کسی رو بگیرید
هیچ وقت سعی نکنید دروغ بگید
هیچ وقت سعی نکنین ..... نمی دونم
ولی الان دوست دارم بمیرم
خیلی سخته که یه رقیب جای تورو خیلی راحت تصاحب کنه
از رقیب همیشه بترس

Friday, September 24, 2004

احساس



وقتی احساس کنی به یه نفر نیاز روحی داری
شاید دروغ هم بگی
--------------------------
زندگی خيلي زيباست مثل گلای قالی
اگه ازش دور شدی بدون خيلي بی حالی
زندگی مثل حس ..حس بهاری شدن
حس خوب يه لذت.. با عشق همراهی شدن
زندگی مثل برف..هی می ريزه تو ناودون
ما هم بازيگراشيم...شاديم از ريزش اون
زندگی جوی آبه رد می شه هی تند وتند
بپا عقب نمونی سرعتت رونکن کند
زندگی مثل دريا عظيمه و آبيه
تو اين درياي آبی عده ای مرغابيه
زندگی مثل مرگ .. مرگ گلای باغچه
ما هم يه روز می ميريم ..مثل مرگ يه غنچه
خوشحالی و غم و درد جزء زندگيمونه
بيايد شادی كنيم ما تا غم تنها بمونه

می دونم تکراریه...ولی من دوسش دارم

Wednesday, September 22, 2004

انسان



این قدر دوست دارم فلسفه انسان بودن رو بدونم
آخه ما با حیووون چه فرقی داریم
باز حیوونا قدر همو می دونن
ولی ما چی؟؟؟
می گن انسان حیوان متفکره
ولی بعضیا از حیووون هم کمترن
امروز قلبم درد گرفت
خیلی بد جور شکست
از یه همچین کسی توقع نداشتم
احساس کردم امروز یه جو بد تو خونه بود
اونم واسه کسایی که ما دوسشون داشتیم
و شاید هم در تمام سختیها پیششون بودیم
ولی اونا بد جوری دلمونو شکوندن
چه قد امروز واسه مامانم گریه کردم
اون خیلی بد تر از من ضربه خورده
ولی سرمو گذاشت رو پاهاش و موهامو نوازش کرد
تازه فهمیدم آدما اون چیزی نیستن که ما می بینیم

Saturday, September 18, 2004

پیتزا



جای همگی خالی
دیروز با ایشون
تمام شیراز رو گز کردیم
واسه دو تا پیتزا
نبود که
در آخر هم بالاخره
یه جای دنج پیدا کردیم
و پیتزا رو استادش کردیم
کلی هم با این خاله خندیدیم
بعد هم رفتیم یه اجرا از
یه گروه آلمانی
اونم جالب بود
خاله سوسکه به همتون سالم رسوند

Friday, September 17, 2004

فرار



اینو اینجا خوندم



امشب كه داشتم ازش جدا مي شدم خيلي دلم مي خواست ببوسمش خيلي،ولي اگه اينكار و مي كردم جابجا سكته مي كرد.مطمئنم.ولي بالاخره خودم يه روز يا شايدم يه شب اينكار و مي كنم!به اون كه اميدي نيست امروز به يه چيزي فكر مي كردم، وقتي هست خيلي خوبه، زماني كه با تلفن قربون صدقم ميره خيلي خوبه ،اما وقتي نيست، اتفاق خاصي نمي افته و شايدم جاي خاليش خيلي احساس نشه!نمي دونم قاطي كردم.احساس مي كنم پسر خيلي صاف و صادقي هست وگرنه اگه هر پسري از اول بهم بگه كه مثلا 10 دوست دختر ديگه هم داره ،منم مي فهمم كه چقدر روي اين آدم براي دوستيم حساب باز كنم.نمي خوام كه داد و دعوا راه بندازم يا مثلا ارتباطم و باهاش قطع كنم.نمي دونم..... دچار گمگشتگي شدم.سيستم زندگيم بهم ريخته.هميشه خودم بودم و خودم و به آدم ديگه ايي فكر نمي كردم .مشكلاتم هم يا كار بود يا درگيريهاي كوچيك ديگه ولي الان... ،يه جورايي با دلتنگي غريبه ام .اما نمي دونم در مورد اين آدم چرا اينجوريه. روراستي اون به منم سرايت كرده.وگرنه من اصولا عادت ندارم همه چي و بيان كنم.اونم صاف توي چشم طرف.مثلا اگه از كسي ناراحت بشم محاله بهش بگم .چون فكر مي كنم يا مي فهمه و يه كار بدي و انجام مي ده و يا نمي فهمه و تصور مي كنم در هر دو حالت گفتن يا نگفتن من تفاوتي نخواهد داشت.من كه مسئول آگاه كردن آدمها(درصورتي كه ندانسته كاري و مي كنن )نيستم.ولي تا حالا هر بار از دستش ناراحت شدم صاف صاف بهش گفتم.نمي دونم چرا اينجوري شدم. اصلا هم برام خوشايند نيست.حس ميكنم بدون اينكه بخوام دارم از خودم دور مي شم من ازش دلگيرم.امروز بهش گفتم: يه جورايي باهم بد شديم، نه؟ گفت من كه با تو خوبم لابد تو با من بد شدي. مي خوام بهش بگم. بهش مي گم از يه رابطه فقط آرامش مي خوام. فقط همين.دوستي كه آرامش آدم و بگيره،چه دختر و چه پسر به درد نمي خوره و بايد كنار گذاشته بشه. من آدمي نيستم كه با ده نفر دوست باشم تا وقتي از دست يكيشون ناراحتم برم سراغ اون يكي. اگه نگم روي دلم تلنبار مي شه و باعث مي شه سر هرچيز كوچيكي ازش دلخور بشم خدايا حالم بده دارم ميميرم قلبم داره مي آد توي دهنم.واقعا اين منم؟ بعد از اون دعوا چه دليلي ميبينه كه بياد؟ خيلي دوسش دارم. خيلي دوسش دارم؟نمي دونم واقعا نمي دونم . الان چي بايد بهش بگم؟ مي گم ما به درد هم نمي خوريم. آخه چه حرف ديگه ايي ميشه زد؟چه حال بدي دارم چه فضاي بدي خواهد بود.آخ دست و پام مي لرزه. اه ،چرا من اينجوري ام؟ يه حس غريب و تلخ مدتها بود كه آزارم مي داد. نمي فهميدم چيه ولي مي دونستم به دوستيم با.... ربط داره. مدام به خودم مي گفتم تو اينجوري نبودي ،داري از خودت دور مي شي، داري از اصولت فاصله مي گيري، داري فداكاري ميكني ، داري خودت و ناديده مي گيري ، احساس باختن، له شدن، حقير شدن، به زمان نياز داري تا دوباره خودت بشي. يه شكاف عميق بين عقايدم با رفتارهام ايجاد شده بود.ويژگيهاي مثبت و خوبيهاي ... هم نمي تونست اين حالت و ازم دور كنه. عذاب ميكشيدم و هيچ كسي و نداشتم تا ازش بپرسم كه چيكار بايد بكنم. نكنه دارم عاشق مي شم؟ من بالاخره نفهميدم آدمها اول همديگر و دوست دارن و به مرور عاشق هم مي شن يا اينكه اول عاشق ميشن و كم كم عشقشون تبديل به دوست داشتن مي شه؟چرا بهترين دوست من كه تمام لحظه هاي تنهاييم و پر مي كرد بايد بره ؟ خيلي تنهام . خسته و كلافه و عصبي ام . قاطي كردم . هيچ مشكلي و نميتونم حل كنم.يه عالم موضوعات نگران كننده دور سرم ميچرخه ولي نميتونم ذهنم و متمركز كنم و در موردشون تصميم گيري كنم اصلا نميتونم. خيلي فكرم خسته است. خيلي. دانشگاه ،كار،رابطم با خانوادم، دوستام همه و همه دچار مشكل شده ولي حتي قدرت فكر كردن بهشون و هم ندارم ، چه برسه به اين كه بخوام حلشون كنم. مدام ميگم باشه فردا، فردا حتما راجع بهش فكر ميكنم ،اين فردا كي ميخواد بياد ؟ نميدونم. ولي مطمئنم كه همين روزها دوباره حالم سر جاش مياد.نميشه كه اين وضع ادامه پيدا كنه .فقط اميدوارم زودتر روبه راه بشم . چقدر برام غريبه بود . نمي تونستم حرف بزنم . آخه به يه غريبه چي ميشه گفت. دارم با خودم كلنجار ميرم . از اونجايي كه هميشه تابع بي چون و چراي قلبم بودم ، اين جدال برام عجيبه . به نظرم يه چيزي در من تغيير كرده كه عقلم ميتونه با قلبم بجنگه . خودم و رها كردم تا ببينم چي پيش مياد . نميخوام خودم مجبور كنم تا بين قلب و عقلم يكي و انتخاب كنم . ميخوام ببينم چه اتفاقي مي افته . مطمئنم هر چي پيش بياد براي من خير خواهد بود . مطمئنم . يه چيزي در من تغيير كرده كه يه جورايي ، هم ميدونم چيه و هم نمي دونم . به نظر من بين هر دو آدمي يه سري زنجير هاي حسي وجود داره كه اونا رو بهم وصل ميكنه . هر چي تعداد اين زنجيرها بيشتر باشه ، آدمها بهم نزديكتر و وابسته تر ميشن . مطمئنم كه بين من و .... يه چند تايي از اين زنجيرها پاره شده . تا چند روز پيش از اين بابت خيلي ناراحت بودم ولي الآن ديگه اين موضوع ناراحتم نمي كنه . فكر مي كنم اينجوري خيلي هم بهتره . چيزايي كه قبلا ناراحتم مي كرد ديگه اهميتش و برام از دست داده . دچار خلاء خيلي خوبي شدم . جالبه كه اين حس جديد داشت ديوونم مي كرد ولي الان دارم باهاش حال مي كنم . انگار پوست انداختم . درسته زنجيرهايي كه پاره شدن ، زنجيرهاي ناب ترين و عميق ترين حس هاي من بودن ، اما چيزي كه در عوضش بدست آوردم برام خيلي خيلي ارزش داره . من دوباره خودم شدم . جالبه برام كه انقدر حالم خوبه ! اين روزا واقعا به نوشتن احتياج داشتم . چون نوشتن آرومم ميكنه . اما نتونستم بنويسم . شايد يكماه ديگه همه چي برام عادي شه و دوباره مثل قبل بشم ، اما الان نه . الان اون چيزي كه دلم ميخواد و نمي نويسم . دروغ نميگم ، اما اون چيزي كه ته دلم هست و رو هم نميگم ! ميدونم كار خوبي نميكنم . ميدونم اين چيزايي كه مينويسيم اصل حال و روزم نيست ، بلكه در حاشيه اونه . ولي خب چيكار كنم ؟ اعتراف ميكنم كه انقدر شهامت ندارم تا همه چي و بنويسم . بهش گفتم ميخوام اين جريان و بنويسم . گفت مگه وبلاگ داري ؟ گفتم آره ولي آدرسش و بهت نميگم . به خودم گفتم چقدر اين آدم بي ارزشه . الان فكر ميكنم آخه چطور همچين چيزي ممكنه ؟ يعني چي ؟ مثل بچه هاي دوساله رفتار كرده . اصلا برام باور نكردنيه . چقدر اين آدم براي من اداي آدمهاي مودب و درمياورد!!!! خيلي حس بديه . تا قبل از اين ماجرا هيچوقت نمي تونستم بگم كه ... پسر بدي بوده . فكر ميكردم چون يه سري از خصوصيات اصليمون باهم تفاوت داره نتونستيم ادامه بديم . اما الان خيلي حالم بده .فكر ميكنم كسي كه اون همه دوسش داشتم هيچي نبوده !!! گاهي اوقات انقدر اين انتظار عصبيم مي کرد که دلم مي خواست تلفن و بردارم و بهش زنگ بزنم و بگم : اين بازي و تموم کن و برو دنبال زندگيت، من طاقت انتظار ندارم. من محاله ، محاله ، محاله، محاله دیگه عاشق کسی بشم . دیگه نمی ذارم . دیگه نمی خوام عاشق کسی بشم . عاشق چیه؟ حتی نمی ذارم هیچوقت به کسی علاقمند بشم . قول شرف می دم ، قسم می خورم دیگه هیچوقت نذارم این اتفاق بیفته . من یه تغییری کردم. نمی دونم در اثر چی ، ولی به این نتیجه رسیدم که حرف .... درست بود که می گفت " تو نمی تونی تا ابد با زندگی بجنگی " . راست میگه ( یعنی میگفت ) البته من اسم کاری و که می کنم جنگ نمی ذارم ، اما به هر حال اون درست می گفت و من دارم فکر میکنم و تصمیم میگیرم که مدل زندگیم و عوض کنم . یعنی می تونم ؟ عجیبه ! انگار هیچوقت نبودی.



Wednesday, September 15, 2004

تولد



امروز تولد منه
مرسی که به من تبریک گفته بودید
هورا ... هورا
تولد ... تولد
فاطی جون هدیه من برات یه دنیا عشقه
زندگیم با بودنت درست مثل بهشته
تو خونه سبد سبد گلهای سرخ و میخک
فاطی جون دوست دارم تولدت مبارک

Monday, September 13, 2004

مرگ



گفتی بیا
گفتی بمان
گفتی بخند
گفتی بمیر

آمدم
ماندم
خندیدم
مردم

============================
شده تا حالا با یه نفر برخورد کنید
که رفتارش اشتباهِ
خودشم می دونه
ولی از شما می خواد اون رفتار رو درست کنید


شده تا حالا کارهای اشتباه رو توجیح کنید
فقط به خاطر لذتی که از اون کارها می برید
نفرت تنها حسی که الان دارم
حسرت خوردن به گذشته
افسوس

Thursday, September 02, 2004

شب

شب گشته سیه همچو بهاری غمگین
همچون دل من در آرزوی تو نگین

شب گشت و دگر از تو ندارم خبری
من خسته و نالان ز پس بی خبری

شب گشت و دگر نیست مرا پای عبور
حتی دگرم نیست امیدی به حضور

شب گشت و تو را با من تنها دوری
پنهان شده ام در آرزوی نوری

شب گشت و مرا برد به سویی نالان
گم شد سخنم در آن سکوت و باران

شب گشت و ندانم دگر این بازی چیست
آن سایه به دنبال من نالان کیست؟؟؟؟